مرثیه‌ی‌ زمین

سیل پاکستان این شعر دکتر شفیعی کدکنی را به یاد من آورد:

این سان که روزگار شد از مردمی تهی
واورد روزگار بهی رو به کوتهی

گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت
هر رسم‌و‌راه گشت به بیراهه منتهی

بگداخت هر چه هوش و هنر پیش ابتذال
پرداخت جا ز عقل و ادب جهل و ابلهی

یک تن برون ز خانه نیاید ز لاغری
یک تن درون خانه نگنجد ز فربهی

شد گُربُزی نشانه‌ی مردانگی و بُرد
مرزی که بُد میانه‌ی شیری و روبهی

زاری و زاریانه‌ی انسان به عرش رفت
در آرزوی دیدن ایام فرهی

گویی خدای ما، که محیط است بر جهان،
واو راست بر سراسر هستی شهنشهی؛

چندان به کار گسترش آسمان بُود
کز زاری زمین دگرش نیست آگهی

0 پانوشت: