وبلاگ ِ چند نفر از ورودیهای سال ۶۹ دانشکدهی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان
۱۳۸۷/۰۶/۱۰
ما واقعا خوابیم یا ...
۱۳۸۷/۰۶/۰۶
بخندید
امروز حزب یه بابا (که گاهی اوقات تیتر روزنامه اش شبیه این است که: امروز آقای دبیرکل دوش گرفتند و یک نفر حسابی ایشان را مشت مال داد) بهش ابلاغ کرد که باید برای انتخابات کاندیدا بشوی. این آقا چون اصلا در جریان انتخابات نبود، سه هفته است در جلسات حزب خودش شرکت نمی کند.
یکی از گروههای آلترناتیو حزب آقای دبیرکل مذکور، یک ائتلاف است که توسط همسر مکرمه اداره می شود.
یه بابایی هفته پیش گفت ما دوست یه ملتیم. امروز گفت باید روزی را که توسط یکی از مغضوبین فعلی نظام پیشنهاد شده به عنوان یکی از روزهای میراث فرهنگی به تصویب برسانیم تا پرچم ملت مذکور را در آن روز به آتش بکشیم.
با همت نابفه ریاضی یکی از سال های اخیر و به لطف اینکه یکی از وزاری جدید یک گروه جاعل مدرک حرفه ای می شناسد؛ می توانیم تمام پیشرفتهای علمی دنیا را به نام خودمان بزنیم و به رتبه اول تولید علم می رسیم (ببخشید رسیدیم).
چند تا بچه در اتفاقات مجزا با هم سن و سالانشون دعواشون شده و به اشتباه با مشت یا سنگ و احیانا چاقو آنها را کشته اند و الان مثل سگ پشیمونند؛ آنها را اعدام می کنیم. یک بابایی توی روز روشن توی خیابون بهشت تفنگ گذاشت روی صورت یک بابایی، شلیک کرد، اصلا هم پشیمون نبود و ظرف یک سال با سلام و صلوات آزاد شد.
بقیه اش را من دیگه نمی گم خودتون کافیه روزنامه ها را بخونید. ببخشید شدیدا خوابم می آید نمی توانم لینک ها را بگذارم.
۱۳۸۷/۰۶/۰۴
پست داک
از دوستانی که در دانشگاه تدریس می کنند یا کسانی را می شناسند که علاقمندبه د ادامه تحصیل در مقطع فوق دکترا (پست داک) در زمینه مهندسی پزشکی می باشند خواهشمندم که به دوستان خود اطلاع بدهند که رزومه خود را برای من ارسال نمایند. برای آشنایی با فعالیتهای تحقیقاتی ما می توانند به وب سایتهای زیر مراجعه نمایند.
http://www.diabetic-foot.net/
http://www.rosalindfranklin.edu/tabid/505/Default.aspx
۱۳۸۷/۰۶/۰۳
۱۳۸۷/۰۵/۲۸
یادگاری
خلاصه اگر «یادگاری» را تا حالا ندیدهاید٬ به دیدنش میارزد.
۱۳۸۷/۰۵/۲۴
هاروارد را فراموش کنید: یکی از بهترین کالجهای دنیا در ایران قرار دارد
۱۳۸۷/۰۵/۱۸
مثل تولد
بعدازظهر سه شنبه 17 مرداد 60 بود. از صبح تا بعد از اذان ظهر برای رفتن به دکتر با مادر و خواهرم به اصفهان رفته و خسته و گرمازده برگشته بودیم. بعد از ناهار استراحتی داشتیم و بعد به عادت هر روز شلنگ آب و جارویمان را آماده می کردیم تا از ایوان و حیاط خاک و گرما بزداییم و برای شب آماده اش کنیم. زنگ در خانه به صدا درآمد. همسایه مان بود. گفت پسرتان زنگ زده. تلفن نداشتیم. بچه ها بعضی وقتها برای اطلاع رسانی از احوالشان به منزل همسایه زنگ می زدند. مادرم مشتاقانه چادری به سر انداخت و رفت. کمتر از 3 دقیقه بعد مادرم سراسیمه بازگشت. جلو در گفت من رفتم! او بیمارستان است! آب همه جا را گرفته بود اما توان بستن شیر را نداشتم. مادرم با لباس منزل، بدون جوراب و روسری رفت و ما همچنان دم در ایستاده بودیم و مادرمان را دنبال می کردیم. به مغازه پدرم رفته بود و گفته بود که عازم اصفهان است. پدرم با تعجب نگاهش کرده بود که با این وضع؟! تازه مگر شما صبح اصفهان نبودید؟ و مادرم گفته بود که حسن زخمی شده و حالا بیمارستان کاشانی است. پدرم هرچه کرده بود با مادر به خانه بیایند و لباس بپوشد راضی نشده بود و با هم عازم شده بودند. بردارم را فرستاده بود تا برای مادرم لباس ببرد. بیمارستان که رسیده بودند، او دستی بر سینه گذاشته بود و تا جایی که توانسته بود سرش را بلند و به نشانه احترام خم کرده بود. نمی دانم چرا، اما مادرم می گفت به تخت بسته شده بود. اندکی بیش نگذشته بود که دوباره بیهوش شده بود. پرسنل بیمارستان گفته بودند حرفهایش بیشتر برایمان شبیه هذیان بود. اینکه باور کنیم، کسی با این اوضاع و احوال به هوش بیاید و حرف بزند و نام و نشانی و آدرس بدهد با هیچ منطق پزشکی جور در نمی آمد. اما همه چیز درست بود. نام، آدرس و تلفن. و حالا دوباره به هوش آمده بود تا با پدر و مادر دیدار کند. شب برادر و پدر برگشتند اما مادرم مانده بود بیمارستان. صبح زود روز بعد دوباره پدر و برادر بزرگم راهی بیمارستان شدند. نزدیکیهای ظهر بود. کم کم باید آماده می شدیم تا برای ملاقات به بیمارستان برویم. طبق عادت همیشگیمان در حال جر و بحث با خواهرم بودم. اینبار در مورد اینکه کداممان امروز به ملاقات برویم و کداممان جمعه! در همین حال برادر بزرگم رسید. آمده بود تا ما را با خود ببرد؟ فقط حضورش را اعلام و کرد و به خانه مادر خانمش رفت! همسایه مان بودند. ما منتظر دم در ایستاده بودیم تا بیاید و خبری از او به ما بدهد. پسرکی از خانه شان بیرون آمد و گفت تمام شده! من نفهمیدم یعنی چه. اما دیدم که خانم برادر و خواهرم به دورن خانه برگشتند و اندکی بعد صدای گریه شان مرا به خود آورد. او شهید شده بود! چهارشنبه 18 مرداد 60 او به دنیائی رفت که گنجایش حضورش را داشته باشد. درست مثل تولدش.
۱۳۸۷/۰۵/۱۶
یک سوال از روی کنجکاوی
۱۳۸۷/۰۵/۱۰
خاموشی
این متن را به عنوان کامنت برای پست افشین می نوشتم ولی چون طولانی شد فکر کردم بهتر است به عنوان یک پست جدید اینجا بگذارم:
دلیل اصلی کمبود برق چیست؟
تحریم ها و ناتوانی در خرید تجهیزات: اگر دلیل این است که خوب بابا قبل از اینکه با غرب سر شاخ می شدند با این همه پول نفت برای 20 سالی تجهیزاتی می خریدند.
کم آبی: مگر چند درصد تولید برق کشور برق آبی است؟
افزایش ناگهانی مصرف: هر چند در این مورد جهش ناگهانی مصرف بسیار نامحتمل است ولی خوب اصلاح نکردن قیمت هم صنعت و هم خانوارها را شدیدا به سمت مصرف بالا متمایل کرده است. در عین حال بر خلاف گاز که به دلیل مکانیزم موجود مصرف خانگی کمتر تحت تاثیر قیمت قرار می گیرد برق تاثیرپذیری بیشتری دارد (یکی دو دلیل ساده دارد؛ اگر گفتید چرا؟)
بی برنامگی در برنامه ریزی تعمیرات دوره ای واحدها و از مدار خارج شدن همزمان چند نیروگاه: بسیار بعید است چون کادر فنی همان کادر همیشگی است؛ مگر آنکه وزیر نیرو مستقیما برنامه ریزی را هم برعهده گرفته باشد یا آنکه فرستادن برقعی برای نابود کردن برنامه و بودجه لطمه جبران ناپذیری به وزارت نیرو وارد آورده باشد!!
صادرات: بعید می دانم حجم صادرات چندان بالا باشد که باعث روزی 6 ساعت بی برقی شود.
شما چی فکر می کنید؟ (به خصوص دوستان شاغل در صنعت برق)
بازهم خدا رحم کرد امسال ساعت ها را تغییر دادند وگرنه اوضاع از این هم بدتر میشد.
پ ن : الان که فکر می کنم می بینم که من ممکن است اصلی ترین عامل را فراموش کرده باشم و آن توجه نکردن به سرمایه گذاری لازم در بخش برق در چند سال گذشته باشد. توجه فراوان به مسائل منطقه ای و مشکلات طبقات خاص دولت را از نگاه کردن به تصویر بزرگ اقتصاد و صنعت غافل کرده است.