The Turkish Vizier had tried to ban coffee houses because they were 'melancholy places where Seditions were vented, where reflections were made on all occurrences of State, and discontents published and aggravated.' At around the same time, England's King Charles II issued a proclamation banning coffee houses as places where 'diverse false, malicious and scandalous reports are devised and spread abroad to the defamation of his Majesty's Government.' The English proclamation also banned the selling of chocolate, sherbet, and tea. ...
وبلاگ ِ چند نفر از ورودیهای سال ۶۹ دانشکدهی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان
۱۳۸۳/۰۷/۰۸
Coffee house
سه هفتهی گذشته
از آنجایی که خیلی از دوستان پرسیده بودهاند که چرا سه هفتهای است که پیدایم نیست (عجب! حتی یک نفر هم نپرسیده بوده. چه دوستان باحالی!) گفتم بد نیست گزارش بدهم که کجا بودهام! این داستان سه پرده دارد.
پرده اول: پرتغال.
مرجان در کنفرانسی در شهر Villa Real در شمال پرتغال شرکت کرده بود و باهم برای یک هفته به این کشور رفته بودیم. پرواز ما از ژنو به پورتو بود و از آنجا با اتوبوس به ویلا رئال رفتیم. در نگاه اول بخشی از پورتو را که در همان چند ساعت دیدیم خیلی «زیادی» آشنا به نظر میرسید. در واقع کپی مناطق حوالی میدان انقلاب تهران بود: ساختمانهای درب و داغون با نمای کثیف و بینظم. با این تفاوت که هوای آن آلوده نبود :)
ویلارئال البته بسیار متفاوت بود. شهری کوچک، با جمعیتی در حدود ۲۵۰۰۰ نفر، واقع در شمال پرتغال که بیشترین سهم در تولید انگور این کشور را دارد و کیفیت انگور (و محصولات مربوطه که نامشان را نمیبرم!) این منطقه مثال زدنی است. هتل، یک هتل سه ستاره ولی بسیار لوکس، ۱۱ طبقه با نما و رستوران عالی بود. باور نکردنی است که در یک شهر فسقل و دور، این هتل سرویس Wireless LAN داشت که باعث میشد که از دنیا بیخبر نمانیم. از آنجایی که مرجان تمام روز گرفتار کنفرانس بود و من بیکار و بیعار، فرصت داشتم که دوربین بدست در تمام شهر پرسه بزنم و مرتب عکس بگیرم. از نکات خوشمزه این شهر این که نانواییهای فراوانی داشت که به یکی دو تا از آنها سرکی زدم. نانوایی، البته در شکل فرانسوی، جایی است که انواع نان و شیرینی پخته میشود و معمولا فضایی برای نشستن مشتریها دارد که میتوانند قهوه سفارش دهند و با کیکهای تازه بخورند. بنابراین میتوانید حدس بزنید که این سرک زدنهای من چندان کم کالری نبودهاند :))
از آنجا که شهر فسقلی بوده، چیز زیادی برای گزارش نیست: درخت، جنگل، قایقسواری در رودخانه وسیع، خانههای سفید رنگ به سبک پرتغالی، ماهی و هوای دلپذیر. شامهای عالی هتل و مهمانی گرم کنفرانس. البته به همران SimCity فراوان در ساعتهای بیکاری :)
دو روز هم در آخر سفر در پورتو ماندیم. از میدان انقلابهایش که بگذریم، شهر زیبایی است با شبکه مترو خیلی عالی و دیدنیتر از همه ساحل اقیانوس اطلس.
پرده دوم: اسباب کشی.
به محض آنکه از پرتغال برگشتیم، درگیر اسباب کشی به خانه جدید شدیم. خانه قبلی ما در Ecublens که در واقع نوعی شهر-روستای بسیار زیبا، ساکت و سرسبز و چسبیده به لوزان است، واقع بود. این منطقه البته به اندازه خود لوزان سابقه تاریخی ندارد (فقط ۹۶۰ سال عمر دارد و در حالی که لوزان تاریخی ۲۰۰۰ ساله دارد!) ولی خوب، به اندازه خودش جالب است. در تاریخ از چهار خیابان باستانی در این دهکده اسم برده شده که یکی از آنها Bassenges است که خانه ما در آنجا بود. صاحب این خانه ویلایی دو طبقه که در طبقه بالا زندگی میکرد خانم مسن سویسیی بود به نام خانم شیبانی. شیبانی؟ بله همسر این خانم ایرانی بوده و خانم شیبانی ۲۵ سال در ایران زندگی کرده بوده و بدون لهجه فارسی صحبت میکند.
بگذریم، این خانه قبلی ما بود که این همه تاریخ و حیاط سبز و درختان میوه و همسایگان بامزه داشت :) تنها عیبش این بود از ویلارئال هم فسقلتر بود و دیگر در آن جا نمیشدیم و بالاخره خانه بزرگتری در مرکز شهر لوزان پیدا کردیم و به کمک دوستان اسباب کشی کردیم. کفتن ندارد که اسباب کشیی که به کمک هنرمندان و مهندسان کارامدی که اینجا دکترا میخوانند، انجام شود نقص ندارد و همهچیز به خوبی خوشی انجام شد. جایمان کلی بیشتر شده و خلاصه آماده پذیرش مهیمانان محترم از سرتاسر دنیا هستیم.
پرده سوم: لهستان.
هنوز اسبابها را زمین نگذاشته بودیم که نوبت من شد که برای کنفرانسی به لهستان بروم. اسبابکشی اصلی روز شنبه بود و یکشنبه من و مرجان در هواپیمایی بودیم به مقصد ورشو.
ورشو به واقع دیدنی است. نزدیک یک میلیون و ششصدهزار نفر جمعیت دارد با تاریخی که شگفت انگیز است. قبل از جنگ جهانی دوم، این شهر در حدود یک میلیون و سیصدهزار نفر جمعیت داشت. با پایان جنگ، ۸۰۰٫۰۰۰ نفر در این شهر کشته شده بودند (شامل ۳۰۰٫۰۰۰ یهودی. در تمامل ۸ سال جنگ ایران و عراق دو طرف در مجموع به اندازه این یک شهر کشته نداند!) و به جز منطقهای که آلمانیها برای سکونت خودشان اشغال کرده بودهاند، تمام شهر (یعنی ۸۵٪ آن) را به طور کامل ویران کردند. منظور از ویران کردن البته از نوع نازی آن است یعنی در روزهای پایانی جنگ، روسها به سمت شرقی رودخانهای که ورشو در کنارش واقع است رسیده بودند و مردم شهر که از آمدن روسها خبردار شده بودند، قیام کردند که شهر را آزاد کنند. هیتلر پیام کوتاهی به فرماندار نظامی داد: «همه را بکشید. هیچ اسیری نگیرید و شهر را ویران کنید». در تمام ساختمانهای شهر دینامیت کار گذاشتند و به طور سیستماتیک تمام شهر را ویران کردند و حدود ۲۰۰،۰۰۰ نفر از افراد باقیمانده در ورشو در همان ۶۳ روز کشته شدند. روسها، البته، در تمام این مدت از جای خود در آن طرف رودخانه تکان نخوردند و شهر و مردم آن در پیش چشمانشان محو شدند. تصاویر تکان دهندهای را در یک کاتالوگ دیدم که نشان میداد تنها یک کلیسای نیمسوخته برپاست و تمامی محله اطراف آن کلیسا به معنای واقعی کلمه صاف شده است. این کلیسا هنوز هم در مرکز قدیمی شهر وجود دارد و دیدار کوتاهی از آن داشتیم...
مرکز قدیمی شهر به طور کامل ویران شده بود ولی اکنون تمام آن ساختمانها (که نظیرشان در فیلم پیانیست دیدهاید) و قصر زیگموند سوم و مجسمه پری دریایی که حافظ شهر روشو است باز سازی شدهاند. راهنمایمان در مورد این مجسمه میگفت: «دختر قشنگی است و مردم خیلی دوستش دارند. محافظ شهر است ولی با توجه به تاریخ این شهر، گویا چندان کارا نبوده! ولی باز همه دوستش دارند...»
امروز، ورشو شهری است مدرن، که در نگاه اول تفاوت خاصی با دیگر شهرهای بزرگ اروپای غربی ندارد. آسمانخراشها، تابلوهای تبلیغاتی بزرگ، مارکها و رستورانها و مغازههای زنجیرهای معروف همه و همه آنجا هستند. و بسیار باور کردنش مشکل است که این شهر مدرن و ساختمانهایش، فقط ۵۰ سال عمر دارند...
۱۳۸۳/۰۷/۰۶
ايران در موزه انتاريو
دو سه ماه پيش بود که به موزه سلطنتي انتاريو رفته بودم و چند تا عکس گرفتم. عکسهايي که مربوط به ايران ميشد را اسکن کردم و تصميم گرفتم آنها را براي شما هم نشان دهم:
۱. سکه هاي ايراني مربوط به مادها.
۲. يادم نيست که از کدام شاعر است.
۳.قرآن.
۴.اين در را از اصفهان آورده اند و مربوط به دوران صفوي است.
۵. باز هم در.
۶. لباس چوپان کرمانشاهي.
۷. مسگر اصفهاني و وسايل مسي.
۸. امامزاده.
جالبترين قسمت اجساد موميايي شاهزاده هاي مصري بود که به محض اينکه وقت کنم آنها را هم اسکن ميکنم.
۱۳۸۳/۰۷/۰۵
تقدیم به فوتبال دوستان ۲
این لینک را میخواستم در پانوشت آنچه حمید نوشته بود بگذارم اما گفتم شاید بعضیها پانوشتها را نخوانند. این شد که میگذارمش اینجا. میتوانید بعضی بازیهای مهم جام جهانیهای گذشته را به طور کامل آنجا ببینید یا فقط صحنههای حساس را.
فرزانه خانم، گل دوم مارادونا را به انگلیس در یک چهارم نهایی جام ۸۶ مکزیک حتما ببیند شاید نظرتان دربارهی فوتبال عوض شد . (البته اگر سرعت کم اینترنت در ایران اجازه میدهد.)
شبکهی ترویج دانش
گروهی از دانشجویان ایرانی دانشگاههای بیرون و درون ایران سازمانی غیر انتفاعی درست کردهاند به نام «شبکهی ترویج دانش». چند نفرشان از دوستانم اند و به گمانم آدمهای پر انگیزه و با تدبیری هستند. به وبسایتشان سری بزنید شاید شما هم بخواهید یا بتوانید به آنها کمک کنید. اینجا را هم که بخوانید بیشتر از هدف و انگیزهشان سر در میآورید.
۱۳۸۳/۰۷/۰۱
اول مهر
امروز اول مهر هست از صبح که پاشديم همش شور و هيجان بچه مدرسه ايي هارا ديديم صبح تو اتوبوس همش جک ميگفتند و ميخنديدند بعدشم که صداي بلندگوي دبيرستان البرز که به دانش آموزها خوشامد ميگفت اول مهر هميشه براي من يادآور يک تغيير و تحول تو زندگيم هست تغييرکردن بزرگتر شدن و پيدا کردن تجربه هاي نو و جديد و گاهي تلخ که بعضي اوقات ارزش چشيدن تلخي را داشت امروز صبح هم همون بو ميومد بوي تغيير تحول يادگرفتن و عوض شدن ايکاش هر روز صبح هميشه همين بو بياد
همایون
فيلم يکی از کنسرتهای شجریان در آمریکا را دیدم. با تار حسین علیزاده، کمانچهی کیهان کلهر و تمبک همایون شجریان که در آواز هم پدرش را همراهی میکند و الحق پسری است کو نشان از پدر دارد. در یکی از بخشهای زیبای کنسرت، همایون تمبک را کنار میگذارد و پدر و پسر شعر زیر را یک مصرع در میان میخوانند:
تو را سری است که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمیآید
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست؟
چه مجلس است کز او های و هو نمیآید؟
کسیر بود مگر شور عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیر در او نمیآید.
راستی آیا کسی (مثلاً حمید ستار) مرجعی یا منبعی سراغ دارد که بتوان در آن اطلاعاتی در مورد دستگاههای موسیقی ایرانی به دست آورد؟ البته زیاد تخصصی نباشد طوری که کسی مثل من هم که در این زمینه «هِر» را از «بِر» تشخیص نمیدهد بتواند بفهمد.
Computer is male or female?
يکی از دوستان اين نامه الکترونيکی را فرستاده است:
استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد کامپيوتر مذکر است يا مونث؟
کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند:
وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم
با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند
قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند
همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد.
کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند:
به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آوردکسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد
کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنن
دهمين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد
!! و شايد هم ترکيبی از اين دو؟