۱۳۸۹/۰۶/۳۱

تسليت زرير به فرشاد

دوست عزیز فرشاد جان، درگذشت مادر گرامیتان را تسلیت عرض میکنم روحش شاد. قربانت زریر
گزیدهی از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران شما میخواهید از راز مرگ آگاه شوید اما چگونه این راز را در خواهید یافت مگر که ان را در قلب زندگی بجویید؟اگر به راستی میخواهید روح مرگ را مشاهده کنید پنجره قلبتان را به سوی جوهر زندگی بگشاییدزیرا مرگ و زندگی یکی هستند چنانکه رودخانه و دریا از یک گوهرند مردن چیست جز برهنه در باد ایستادن و در آفتاب ذوب شدن؟
تاخير از نبودن من بود ببخشيد

۱۳۸۹/۰۶/۲۸

ویکی اقتصادی فارسی

ظاهرا فرشاد عزیز دستی هم در تدوین بخش اقتصادی ویکی پدیا داشته اند.
http://chaay.ghoddusi.com/2010/09/post_1196.html

در راه مانده

خسته و کوفته در حالی که به شدت نیاز به خواب داشتم راهی منزل شدم. کنار ولیعصر بالاتر از میرداماد به مقصد تجریش سوار یک پراید نقره ای رنگ شدم. در دلم آرزو کردم فضای ماشین و طرز رانندگی راننده به من این اجازه رو بده تا لحظاتی چشم هایم را ببندم. ماشین حرکت کرد و من با چشمانی بسته به پشتی صندلی تکیه داده بودم. خانم کنار دستی پولی به راننده داد و تقاضای توقف برای پیاده شدن کرد. راننده با لهجه غلیظ یکی از شهرهای غربی کشور میزان کرایه این مسیر را پرسید و گفت اینجا را نمی شناسد و نمی داند کرایه چقدر می شود. پس از پیاده شدن آن خانم، راننده به صحبتی که شروع کرده بود ادامه داد. اهل اینجا نیستم. ساعت 4.5 صبح رسیدم تهران و از صبح تمام تهران را برای پیدا کردن یک آمپول زیرسر گذاشته ام و شروع کرد به شمردن نام داروخانه هایی که به آنها سر زده بود. هیچ یک از این بیمارستانها و داروخانه ها تنوانسته بودند داروی مورد نیاز او را تامین کنند و هلال احمر نیز نامش را نوشته بود و گفته بود تا 15 روز دیگر می تواند برای دریافت آن مراجعه کند. با خود اندیشیدم این حرفها چقدر آشناست. چشمهایم را باز کردم و از آینه نگاهی به راننده انداختم. خدای من! این همان راننده ای بود که من اواخر زمستان و یا اوایل بهار همین مسیر را با او طی کرده بودم و دقیقا همین حرفها را از او شنیده بودم. حالا دیگر در ذهنم حرفهای او را قبل از خودش تکرار می کردم. تنها فرزندم مادرزادی یک کلیه داشت و حالا آن کلیه دچار مشکل شده و دیروز عمل پیوند داشته. دکترها گفته اند اگر تا 24 ساعت این آمپول را نزند کلیه پس می زند. داروخانه ... گفته آزاد می تواند به من بدهد اما هزینه اش 60 هزار تومان است و من این پول را ندارم. حالا دوباره دارم بر می گردم به همان داروخانه که آیا می تواند امانتی به من این دارو را بدهد تا 15 روز دیگر که آمپول را از هلال احمر گرفتم به ایشان برگردانم. تا حالا چندین مسافر سوار و پیاده شده بودند و من داشتم دیوانه می شدم. یادم افتاد دفعه پیش هرچه کردم با یکی از دوستان داروسازم تماس بگیرم جواب نداد و در جواب من که از او شماره تماس خواسته بودم گفته بود موبایلم را بابت عمل جراحی فروخته ام و الان موبایل ندارم. خانم دیگری داشت با آدمهای مختلف هماهنگ می کرد که من از ماشین پیاده شدم و تنها کاری که می توانستم انجام دهم بخشیدن کل موجودی همراهم بود برای اینکه به خرید آزاد دارو کمک کند و هیچ وقت نفهمیدم که پیگیریهای آن شب آن خانم به کجا رسید و آیا او توانست دارو را تهیه نموده و با دست پر به شهرش برگردد. یادم افتاد تمام آن شب در فکر بودم که 24 ساعت مهلت این پدر تمام شد! آیا توانست راهی برای کمک به فرزندنش پیدا کند و آیا او زنده خواهد ماند؟ و حالا من بودم و تکرار دوباره همه آن حرفها که حتی یک کلمه اش هم عوض نشده بود. تمام راه داشتم با خودم کلنجار می رفتم که آیا کسی می تواند با این همه رقت و دلواپسی دروغ بگوید؟! آیا ممکن است او اینگونه مردم را به قول معروف تیغ بزند؟! هرچه کردم تنوانستم بپذیرم که دروغ باشد این قصه! گفتم شاید دوباره نیاز به پیوند مجدد پیدا کرده! شاید ... آخر مگر این دکترها نمی دانند که این آمپول نیاز است که او را از قبل در جریان بگذارند؟ مگر می شود؟ ... سوالات پیاپی ذهن خسته ام را آزار می داد و من هنوز نمی خواستم باور کنم که او دروغ می گوید.
دنیا کوچک بود و ما باز به هم رسیده بودیم و حالا این تکرار من را برای کمک نکردن به هر که در سر راهم قرار می گیرد مصمم تر کرده بود. با خود اندیشیدم چه کسی تاوان این بی اعتنائی جمعی به در راه مانده واقعی را خواهد پرداخت؟

۱۳۸۹/۰۶/۲۱

تشكر

غم از دست دادن عزيزان به خصوص مادر بسيار سنگين است. (در مورد من) به خصوص اگر فرزند كوچك خانواده باشي و براي چندين سال -وقتي با والدين تنها زندگي مي كني- دمخور و رازدار او و پس از شش سال دوري وقتي برمي گردي؛ با بيماري مادر روبرو شوي.

از همه دوستان كه با كامنت در اين وبلاگ، حضور در مراسم، اهداي تاج گل، تماس تلفني و ايميل ابراز لطف و همدردي كردند بسيار ممنونم. اين همدردي ها تحمل اين لحظات سخت را آسانتر مي كند.

اميدوارم همواره شاد باشید و من هم بتوانم در شادي ها پاسخگوي محبتتان باشم.

ممنون
فرشاد فاطمي

۱۳۸۹/۰۶/۱۳

تسلیت به سید فرشاد فاطمی

سلام فرشاد جان، مصیبت وارده و از دست دادن مادر را به شما و خانواده محترم تسلیت می گوییم. خداوند به شما صبر بده.


۱۳۸۹/۰۵/۲۶

كنسرت

قبل از ماه رمضان باتفاق زرير به كنسرتي كه در سينما خانواده چهار باغ برگزار شد رفتيم، شايد حركتي جديد بود پيانو با تنبك و دف و تار و كمانچه، هنگامي كه گروه مشغول نوازندگي و خواننده مشغول خواندن بود، برق صحنه قطع شد و گروه حدود 2،3 دقيقه در تاريكي مطلق به كار خود ادامه داد.خانمم گفت اينها اگه نتهاشون را حفظ نباشن كه نميتونن ، بنظر من كه در اون تاريكي و ان شرايط سازشان را هم كه گم نكنن خيلي بود، چه به نوازندگي. بعد از انكه برق صحنه وصل شد ، خواننده از استرسهاي كار در اينجا گفت و اين (قطع شدن برق) را هم بهش اضافه كرد كه مورد تشويق حاضرين قرار گرفتند،استقبال خيلي زيادي هم شده بود جاي شما خالي بود.

۱۳۸۹/۰۵/۲۳

بیست سال گذشت!

تقریبا بیش از بیست سال از زمانی که وارد دانشگاه شدیم می گذرد! بعبارتی سن ما الان بیش از دو برابر زمانیست که به دانشگاه رفتیم! عجب زمان سریع گذشت! راستی اگر به بیست سال قبل بر می گشتید آیا همین رشته را انتخاب می کردید؟ آیا همین دانشگاه را انتخاب می کردید؟ آیا از پیشرفتگان در این بیست سال راضی هستید؟ و ...

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

روز نو، روزگار نو

باز اسباب‌‌کشی و باز شهر و فرهنگی دیگر. جمعه گذشته، بعد از دو سال و نیم زندگی در پرتلند، آمریکا را ترک کردیم و به شهر زوریخ که در بخش آلمانی زبان سوییس است آمدیم. این دفعه اسباب‌کشی و ماجراهای مربوط به آن بسیار بهتر از دفعه قبل برگزار شد. دلیلش این بود که هم تجربه بیشتری داشتیم و هم فرصت بسیار بیشتری. قرار است به مدت دو هفته در یک آپارتمان کوچک باشیم تا خانه جدید آماده شود و به آنجا نقل مکان کنیم.

تغییر و تحولات این‌بار بسیار زیاد است: من و مرجان هیچکدام آلمانی بلد نیستیم و باید از صفر شروع کنیم. رومینا دو سال و نیمش است و نیازهایش با دوران نوزادی بسیار فرق می‌کند. در آمریکا من کار می‌کردم و مرجان مراقب رومینا بود. اینجا مرجان کار می‌کند و من تمام وقت در خانه هستم. مرجان یک دوره پست-دکترا در دانشگاه ETHZ شروع کرده و تمام وقت مشغول است. من هم کار قبلی خودم در آمریکا را حفظ کرده‌ام و قرار است در خانه کار کنم. بیشتر کار من در این مدت آنالیز و تحلیل داده‌های آزمایش‌هایی که در این چند سال اخیر انجام داده‌ایم و نوشتن مقاله خواهد بود. ویژگی دیگر این دفعه این است که قرارداد کار مرجان تنها برای یک سال است. گرچه ممکن است که سر سال قراردادش تجدید شود، احتمال زیادی وجود دارد که سر سال باز از اینجا هم اسباب کشی کنیم. در حال حاضر که تمام گزینه‌ها باز است و من و مرجان از چند ماه دیگر که کمی کارمان پیش رفت،‌ به جستجوی کار در سوییس و بقیه اروپا و همین‌طور آمریکا و کانادا خواهیم پرداخت. امسال برای تعطیلات آخر سال میلادی هم بعد از ۴ سال به ایران خواهیم آمد.

۱۳۸۹/۰۵/۰۴

عید میلاد موعود مبارک

میلاد با سعادت حضرت مهدی بر همگان مبارک
از خرافات در زمینه ظهور حضرت جسته گریخته چیزهایی شنیده بودم اما امروز بصورت خاص به جستجوی ظهور و شرایط آن پرداختم و از آنچه که دیدم بی اغراق وحشت کردم! آدرس خاصی را عنوان نمی کنم اما توصیه می کنم اگر تاکنون این جستجو را انجام نداده اید حتما اینکار را بکنید. اطلاعاتی راجع به تاریخ ظهور (به سال) مقدمات قبل از آن شامل زلزله تهران (با ذکر سال وقوع) جنگهائی که قبل از آن رخ خواهد داد و کشورهایی که در آن درگیر خواهد شد نماد طرفداران دجال و ... و جالبتر اینکه می بینی چقدر این حرفها با برنامه های بعضی ها تطابق دارد. خدایی تا حالا فکر می کردم خیلی از حرفهایی که بابت بعضی ها زده میشه اغراق شده ی بعضی رفتارهاش بوده اما امروز متوجه شدم که اصولا تمام حرکات و برنامه ها و اهداف ایشان بر اساس این پیش گوئیهای خارق العاده است.
خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند.

۱۳۸۹/۰۴/۲۶

سينما

سال 89 را سينماي ايران با فيلمهاي جديدي آغاز كرد كه من موفق شدم تعدادي از انها را ببينم، در ادامه مختصري از برداشت خودم را براتون مينويسم،پوپك و مش ماشاالله فيلم خنده داري است و با استفاده از هنر پيشههاي معروف تونست فروش خوبي هم داشته باشد.فيلم هيچ كه با توجه به مايه طنز خيلي چيزها براي گفتن داره و اشك ادم را در مياره،فيلم شير و عسل هم حسابي خنده دار و يك ساعتي از فضاي جامعه جدات ميكنه، فيلم تسويه حساب هم كه به معضل اجتماعي زنان بي سرپرست از ديد خودش ميپردازد به نوعي جالب ولي غير واقعي اين كار را انجام ميده. فيلم ازدواج در وقت اضافي كه طنز هجوي داره، ميگن سينما به اين چيزها هم احتياج داره. فيلم آل هم كه با استفاده از يك عقيده قديمي در مورد زائو خوره ساخته شده، با موضوع دلهره اور بيننده خاص خودش را ميطلبه، فيلم دموكراسي در وقت اضافه كه با بازيگري خوب هنرپيشههاش حرفهايي براي گفتن در مورد مسائل روز جامعه داره. فيلمهاي جالب ديگه اي هم در حال اكران است كه من هنوز موفق به ديدنش نشدم از جمله كيفر ، هفت دقيقه تا پائيز، طلا و مس و ... ، يك اشكالي كه به نظرم ميرسه اينه كه واقعا مشخص نيست فيلمها براي چه سني مناسب است و بعضا تماشاچي ها در انتخابشون با اشتباه مواجه ميشن،يك روز دم سينما با اپراتور پخش فيلم(آپاراتچي) كه براي هوا خوري بين دو فيلم امده بود بيرون مشغول صحبت شدم ، حسابي شاكي بود از وضع تماشاچي و حقوق و اينكه اگه بگذارند صاحب سينما سر دو سوت سنما را به مجتمع تجاري تبديلش ميكنه و ....صحبت كرديم اون كه از بازنشسته هاي اين حرفه بود در مورد كم شدن تماشاچي نسبت به قبل انقلاب، در مورد راي رياست جمهوريش به خاطر اضافه شدن حقوقش و مفاسد اجتماعي و مشكلات اقتصاديش صحبت كردواينكه كارگران سينما در بخش خصوصي با حداقل حقوق هيچ امنيت شغلي ندارند .