‏نمایش پست‌ها با برچسب خبرهای شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خبرهای شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۱/۲۰

احوال


پس از بیست سال٬ رخت جوانی را از کارگاه مهندسی برچیدم و بساط معرکه‌گیری را سر پیری در حجره‌ی پول‌شماران و نزول‌خواران گستردم و فی‌الحال خدمت ارباب طمع می‌کنم.

۱۳۸۹/۱۲/۲۴

فرهاد

دوست عزیزمان فرهاد دادگستر،‌ ورودی ۶۸ نرم‌افزار، چند سالی است که در استرالیا زندگی می‌کند. خبردار شدم که در جریان سیل اخیر منطقه کوینزلند خانه فرهاد در شهر بریزبین به شدت آسیب دیده. فرهاد و دخترش کیانا در زمان سیل تصمیم گرفتند که با ماشین از مهلکه فرار کنند ولی ماشین آنها در عمق آب فرو رفت. خوشبختانه گروه امداد آنها را به موقع نجات دادند. در زمان سیل در منطقه آنها ارتفاع آب به بیش از چهار و نیم متر رسیده بود. فرهاد و خانوداه‌اش سالم هستند ولی خانه، ماشین و تمامی مایملکشان طعمه سیل شده است. شرح کامل ماجرا را می‌توانید از قلم فرهاد در وبلاگش بخوانید.

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

روز نو، روزگار نو

باز اسباب‌‌کشی و باز شهر و فرهنگی دیگر. جمعه گذشته، بعد از دو سال و نیم زندگی در پرتلند، آمریکا را ترک کردیم و به شهر زوریخ که در بخش آلمانی زبان سوییس است آمدیم. این دفعه اسباب‌کشی و ماجراهای مربوط به آن بسیار بهتر از دفعه قبل برگزار شد. دلیلش این بود که هم تجربه بیشتری داشتیم و هم فرصت بسیار بیشتری. قرار است به مدت دو هفته در یک آپارتمان کوچک باشیم تا خانه جدید آماده شود و به آنجا نقل مکان کنیم.

تغییر و تحولات این‌بار بسیار زیاد است: من و مرجان هیچکدام آلمانی بلد نیستیم و باید از صفر شروع کنیم. رومینا دو سال و نیمش است و نیازهایش با دوران نوزادی بسیار فرق می‌کند. در آمریکا من کار می‌کردم و مرجان مراقب رومینا بود. اینجا مرجان کار می‌کند و من تمام وقت در خانه هستم. مرجان یک دوره پست-دکترا در دانشگاه ETHZ شروع کرده و تمام وقت مشغول است. من هم کار قبلی خودم در آمریکا را حفظ کرده‌ام و قرار است در خانه کار کنم. بیشتر کار من در این مدت آنالیز و تحلیل داده‌های آزمایش‌هایی که در این چند سال اخیر انجام داده‌ایم و نوشتن مقاله خواهد بود. ویژگی دیگر این دفعه این است که قرارداد کار مرجان تنها برای یک سال است. گرچه ممکن است که سر سال قراردادش تجدید شود، احتمال زیادی وجود دارد که سر سال باز از اینجا هم اسباب کشی کنیم. در حال حاضر که تمام گزینه‌ها باز است و من و مرجان از چند ماه دیگر که کمی کارمان پیش رفت،‌ به جستجوی کار در سوییس و بقیه اروپا و همین‌طور آمریکا و کانادا خواهیم پرداخت. امسال برای تعطیلات آخر سال میلادی هم بعد از ۴ سال به ایران خواهیم آمد.

۱۳۸۸/۱۲/۱۲

دو سال و یک روز گذشت

دقیقا دو سال و یک روز از وقتی که سوییس را ترک کردیم و به آمریکا آمدیم می‌گذرد. دو سال پیش در چنین روزهایی در تب و تاب سفر و اسباب کشی و کشف دنیایی جدید بودیم. امروز دوباره در همان تب و تابیم. چند روز پیش مرجان موفق شد از دانشگاه ETHZ در زوریخ برای یک دوره پست-داک پذیرش بگیرد. دو ماه فرصت داریم که اسباب کشی کنیم و بار دیگر از فراز اقیانوس اطلس پرواز کنیم. دو سال پیش مرجان به دنبال من راهی این سفر شد و این بار نوبت من است که به دنبالش بروم. دو سال پپش رومینا فقط چهار ماه داشت و خیلی نگران سختی سفر بودیم. این بار رومینا مشغول شیرین زبانی است و ما در فکر اینکه او چه به سرعت زبان آلمانی یاد خواهد گرفت و از ما جلو خواهد افتاد.

زوریخ پایتخت اقتصادی سوییس است. شهری آلمانی زبان. بسیار مدرن و بسیار گران و با فرهنگی بسیار متفاوت با لوزان و بخش فرانسه زبان سوییس. کار مرجان تمام وقت خواهد بود و حداقل در ابتدای کار تا جا بیافتیم، من کاری پیدا کنم و رومینا را به مهد بسپاریم نگهداری رومینا با من خواهد بود. پروژه‌های جاری در اینجا هنوز ادامه دارند و تا چند ماهی از آنجا و از راه دور روی آنها کار خواهم کرد. این روزها بیشتر کارم مدلسازی آماری و طراحی الگوریتم‌ها و برنامه نویسی است. کاری که قادر خواهم بود در خانه انجام دهم. بعد از اینهمه سفر دیگر پوستمان کلفت شده است. نگران اسباب‌کشی و هزار و یک کار کوچک و بزرگ اداری و هزینه‌های سرسام‌آور نیستم. این هم بگذرد.

ماه فوریه دو سال قبل در کنفرانسی در آمستردام بود که با دوستان اروپایی خداحافظی می‌کردم،‌ آخرین قرارها با استادم را مرور می‌کردم و با استاد جدیدم برای پروژه‌های جدید نقشه می‌کشیدیم. هفته پیش، در آخرین روزهای فوریه امسال در همان کنفرانس که این بار در واشنگتن برگزار شده بود همکاران اروپایی را بعد از دو سال دیدم،‌ خبر آمدنم را دادم و با دوستان آمریکایی خداحافظی کردم. بیژن هم امسال در کنفرانس بود و توانستم پیش از رفتن با او دیداری تازه کنم.

دو سال بعد کجا خواهم بود؟ آیا باز مشغول آماده‌شدن برای اسباب کشی دیگری خواهم بود؟ آیا همچنان دانشجویی خانه به دوش خواهم بود یا جایی قرار خواهیم گرفت؟ نمی‌دانم. تنها می‌دانم که باز ماجراجویی جدیدی در پیش است. زبان جدید. فرهنگی جدید و محیطی تازه. باز چیزهای جدیدی یاد خواهم گرفت و باز برای جمعی دیگر از دوستانم دلتنگ خواهم شد. با وجود تمامی محدودیت‌هایی که داشتیم پورتلند با ما خوب تا کرد. زمستان بارانی و طولانی اینجا را دوست داشتم. کار گروهی با سه آزمایشگاه مختلف، همکاران خوش‌برخورد و پر انرژی و شاداب و استاد باهوش و مهربان خاطره‌های خوبی هستند که با خود به یادگار خواهم برد.

۱۳۸۸/۰۶/۳۰

شرح حال

من روز ده خرداد با هزار اميد و آرزو به ايران برگشتم. از آرزوهاي برباد رفته نمي گويم.
از سه روز قبل كارم را در دانشگاه شروع كرده ام.
ديگر چه بگويم كه در اين سه ماه و اندي وقتم صرف مرتب كردن زندگي شخصي شد و حرص خوردن بابت زندگي اجتماعي. به هرحال دوستان من را هم به ليست رفقاي حاضر در تهران اضافه كنند.

۱۳۸۸/۰۱/۲۴

طب مکمل و یک سوال

سلام و تبریک دیرهنگام شروع سال جاری
قصه از آنجا شروع شد که شهریور سال گذشته بدون هیچ گونه مقدمه و سابقه ای من دچار یک خارش همراه با کهیر بسیار شدید شدم و در پی آن جریان مراجعه به خانمها و آقایان اطبا آغاز شد که هر کدام پس از کلی آزمایش و برو و بیا می فرمودند از نظر تخصص ما شما هیچ مشکلی نداری و حالا به فلان متخصص مراجعه کنید. خلاصه پس از کلی اتلاف وقت، انرژی و هزينه بالاخره در آبانماه یک متخصص داخلی نتیجه همه این اقدامات را ملاحظه نمودند و فرمودند از نظر پزشکی شما هیچ مشکلی ندارید! خودتان تجربه کنید با چه چیزی این موضوع بهبود می یابد! خلاصه این شد که من سر از عطاری درآوردم و از آنجا به انجمن حجامت ایران رسیدم و در این میان یکی از دوستان همسرم آدرسی را تحت عنوان دکتر به ایشان داده بود که پس از تماسهای مکرر توانستیم ایشان را ببینیم و متوجه شدیم که ایشان دکتر نیستند بلکه فوق لیسانس حقوق دارند! و از اشخاصی هستند که توانائی اسکن هاله دارند (وجود هاله و امکان اسکن آن از نظر علمی ثابت شده است) و بدون اینکه من در مورد مشکلاتم حرفی بزنم ایشان به برشمردن مشکلات من پرداخت و مشکل پوستی را فرع بر تمام این قضایا دانست و ترجیح داد اول برای مشکل تنفسی 26 ساله من که البته از نظر ایشان آسم نبود فکری بکند و مشکل پوست را بگذارد برای مراحل بعدتر. ضمن اینکه این پیش بینی را نیز داشتند که با برطرف شدن سایر مشکلات (غیر از تنفس) مشکل پوست خودبخود حل می شود. خلاصه که همه چیز خیلی خوب شروع شد و در کنار سایر اتفاقات خوبی که رخ داد تقریبا مشکل تنفسی چندین و چند ساله من حل شده بود و من دیگر نیاز به اسپری نداشتم. در اسفندماه در طی چند مرحله حالتهای ناتوانی تنفسی در زمان دم (آسم در زمان بازدم مشکل ایجاد می کند) برای من رخ داد بطوری که بصورت کاملا ناگهانی و بدون هیچ گونه محرک خارجی (اعم از عصبی، خستگی، بو و ...) احساس عدم توانائی تنفس داشتم و بعد از حدود 10 تا 15 دقیقه مشکل حل می شد. مراجعه من به درمانگاه بابت این موضوع هم چاره ساز نبود تا اینکه بروز این حالت در پنجمین نوبت و در آخرین جمعه شب سال 87 با چند دقیقه بیهوشی کامل همراه بود و از آخرین شنبه سال 87 تا پایان اولین هفته پس از تعطیلات نوروزی من در گیجی و منگی کامل از این مطب به آن مطب می رفتم. دست آخر هم بعد از انجام تمام آزمایشات لازم و غیرلازم بدون اینکه دلیلی برای بروز این حالت پیدا نموده باشند فعلا علاوه بر مصرف اسپری، استفاده از روزانه 600 میلی گرم سدیم والپر در دستور کار من قرار گرفته است! در این میان هیچ یک از پزشکان تطابق نوار اسپیرومتری من با اسپیرومتری یک فرد عادی و تفاوت قابل توجه حجم ریه کنونی با یک سال پیش را نتوانستند توجیه کنند و ترجیح دادند به راحتی از کنار آن بگذرند. با دور ریختن تمام آنچه که آقای هاله بین(!) برای من تجویز کرده بود از طرف همسرم و ترک همه اعمالی که باید انجام می دادم دوباره خارش به سراغم آمد و بدلیل اینکه در طی این مدت تمام پزشکان بابت این موضوع هیچ دلیل و راه حلی ارائه ننموده بودند به سراغ پزشکی که کار حجامت می کرد رفتم و اینکار را انجام دادم. همچنین به مصرف غذاها و خوراکیهایی که دارای طبع گرم و تر هستند روی آورده و از مصرف غذاهای با طبع سرد و خشک به شدت جلوگیری می کنم و به لطف خداوند حداقل مشکل خارش حل شده است. البته این موضوع تا چه حد به تداوم مصرف سدیم والپر برمی گردد هم مورد سوال است. پس از این مقدمه طولانی، سوال خاص من این است که آیا یک مرکز تحقیقاتی خاص پیرامون طب مکمل سراغ دارید که بتوان نه بعنوان یک بیمار که بعنوان یک سوال کننده به آن مراجعه کرد و بتوان قبل از شروع درمان نتایج مستندات درمانهای قبلی را مورد مطالعه و بررسی قرار داد. بررسیهای من در این زمینه نشان می دهد که این شاخه تقریبا درتمام دنیا به رسمیت شناخته شده و بودجه های قابل توجهی نیز برای آن منظور می گردد. همچنین آنچه که مثلا در بحث فرادرمانی بیشتر مورد تاکید قرار گرفته مستقل بودن آن و عدم همراه نمودن آن با سایر درمانهای طب مکمل است چیزی که من به آن مشکوک هستم که در مورد من اتفاق افتاد. چون این آقای هاله بین (!) همزمان از گیاه درمانی، انرژی درمانی، فرادرمانی و یوگا برای بنده بهره جست. آنچه که بیشتر از هر چیزی برایم اهمیت دارد اینکه جایگاه علمی این موضوع را شناسائی کنم و خودم بتوانم دلیل قانع کننده ای برای اتفاقاتی که در این مدت رخ داده پیدا کنم. بر اساس بررسیهای من برخی از آزمایشگاههای علم فیزیک به اثبات اتفاقات فراهنجاری همت گماشته و در این راستا موفق بوده اند (برخی را با دلیل علمی اثبات نموده اند و برخی را شاهد بوده اما ناتوان از اثبات) اما این نکته که این اطلاعات که عمدتا از طریق اینترنت بدست آمده چقدر صحت دارد خود جای سوال است. مخصوصا بصورت خاص خوشحال خواهم شد که دوستانی که در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی مشغول به فعالیت هستند وجود و یا عدم وجود این مراکز را تائید و منابع معتبری که می تواند مرا در این مسیر یاری دهد معرفی نمایند.

۱۳۸۷/۰۷/۲۰

به افتخار پدر

امسال پدرم 80، برادرم (فرزند دوم خانواده) 50، برادرزاده ام و نوه ارشد خانواده 30، همسرم 40 و پسرم 10 ساله شدند و از ازدواج تنها خواهرم 20 سال گذشت و من تا امسال به این موضوع دقت نکرده بودم که سال وقوع همه این اتفاقات به 7 ختم می شود!
به افتخار پدرم مهمانی کوچکی ترتیب دادیم و بعد از مدتها همه دور هم جمع شدیم. نمی دانید چه لذتی داشت دیدن لبخند رضایت پدر. امید که تا زنده هستند و هستیم قدرشان را بدانیم.

۱۳۸۷/۰۶/۱۲

شش ماه گذشت

از زمانی که سوییس را ترک کردیم و به آمریکا آمدیم دقیقا شش ماه می‌گذرد. رومینا دیروز ۱۰ ماهه شد. آخرین جعبه کتاب‌هایمان را همین امروز بازکردیم و آنها را در کتابخانه‌ای که دو روز پیش خریدیم، قرار دادیم. خلاصه اینکه حسابی جا افتاده‌ایم.

هدف اصلی من از آمدن به آمریکا، کار کردن با یکی از بهترین متخصصان آنالیز تعادل و راه رفتن،‌ کسب تجربه و گسترش شبکه ارتباطی با سایر محققان این زمینه بوده است. تا به حال می‌توانم بگویم که از این جهت از آمدنم و پیشرفتم راضی هستم و در این مدت تجربه‌های فراوانی کسب کرده‌ام که امیدوارم پلی بشوند برای رسیدن به مرحله بعدی.

هدف دیگر من، تجربه زندگی در آمریکای شمالی بوده است. مسافرت و مطالعه چیز خوبی است ولی بهتر از آن تجربه زندگی در جامعه‌های مختلف است. اگر تفاوت‌های فرهنگی از حدی بیشتر باشد،‌ با مسافرت کوتاه و یا مطالعه محدود نمی‌توان تصور خوبی از جامعه‌ای دیگر داشت.

از پیش می‌دانستم که آمریکای شمالی دنیای کاملا متفاوتی است. چیزی که نمی‌دانستم این بود که همانطور که ساختار جامعه و روش زندگی در ایران با اروپای غربی متفاوت است، آمریکای شمالی هم همانقدر با اروپی غربی تفاوت دارد. شش ماه مدت زمان خیلی طولانی نیست ولی با توجه که پیش از آمدن به اینجا اندکی در این مورد مطالعه داشتم و در این مدت هم سعی در توجه و یادگیری داشته‌ام، مدت کوتاهی هم نیست. حداقل حس می‌کنم از خیلی کسانی که تنها تجربه زندگی در یکی از قاره‌ها را (به جز زندگی در ایران) داشته‌اند، نگاه کاملتری دارم. تاکید من بر وجود تفاوت‌های ساختاری و اجتماعی فاحش بین اروپا و به خصوص کشورهای پیشرفته مانند سوییس، دانمارک، سوئد،‌ فنلاند و آلمان (تا حدی) با آمریکا است. فرانسه برای خودش چیز دیگری است ولی در کل به پای کشورهای اسکاندیناوی نمی‌رسد. انگلیس هم به آمریکا شبیه‌تر است تا به بقیه اروپا.

شاید ناگفته معلوم باشد که اینها تجربه و برداشت شخصی من هستند. چیزی که در نظر من امتیاز است ممکن است برای شخص دیگر نکته‌ای منفی باشد و بالعکس.

اولین و کلی‌ترین نتیجه‌گیری که داشتم این بوده که زندگی ایرانی به زندگی آمریکایی خیلی نزدیک‌تر است تا به زندگی اروپایی. به نظرم می‌آید که آمریکا مانند یک ایران بزرگتر، ثروتمند‌تر و پیشرفته‌تر است که همزمان خیلی از نقاط ضعف فرهنگی و اجتماعی خودش را حفظ کرده. تعجبی نیست که خیلی از ایرانی‌ها خیلی راحت اینجا جا می‌افتند و خیلی زود احساس راحتی و آرامش می‌کنند. اگر بخواهم از مخلوطی از نقاط مثبت و منفی مثال بزنم می‌توانم به تفاوت‌های شدید و باورنکردنی فقیر و غنی، آموزش عمومی ناکافی و فقر علمی مردم عادی، تنوع فراوان اقلیمی و طبیعی، مناطق وسیع بکر و دست‌نخورده طبیعی،‌ ساختار اداری ناکار‌آمد، عدم کارایی و عقب افتادگی سیستم دولتی، چگالی جمعتی کمتر، توجه فراوان به ظاهر،‌ خالی بندی و منم منم کردن و خود را بهتر و برتر از همه عالم و آدم دانستن و... جالب اینکه خیلی از دیگر دوستانی که پس از تجربه زندگی در اروپای غربی به آمریکا آمده بودند نظری شبیه به من داشتند در حالی که خیلی از ایرانیان مقیم آمریکا که تجربه زندگی در اروپا را نداشته‌اند،‌ به کل منکر وجود نکات منفی (و گاه هر گونه نکته منفی!) در آمریکا هستند.

به نظر من برآیند نقاط ضعف ساختاری آمریکا، کارایی پایین سیستم در مقایسه با کشورهای پیشرفته اروپایی در بیشتر زمینه‌ها است. همه ما می‌دانیم که در آسیب‌های اجتماعی،‌ مانند جرم و جنایت، جمعیت بی‌خانمان، فقر، مشکلاتی مانند حاملگی در نوجونان و اندیس‌هایی از این دست جامعه آمریکا وضعیت بسیار بدتری نسبت به اروپای غربی دارد (می‌توانید به گزارش‌ها و آمارهای WHO نگاه کنید. سایت NationMaster هم آمارهای فراوانی در این موارد و سایر چیزها جمع‌‌آوری می‌کند). حتی در تولید علم هم با وجودی که از نظر مطلق تولید مقالات علمی برجسته آمریکا مقام اول را دارد،‌ وقتی که به آمارهای سرانه و یا کارایی (تولید مقالات تقسیم بر تولید ناخالص ملی یا به بیان دیگر هزینه تولید علم) نگاه کنیم،‌ مشاهده می‌کنیم که آمریکا عقبتر قرار می‌گیرد. (می‌توانید به این مقاله معروف مجله نیچر نگاه کنید). در مواردی مانند حقوق بشر یا آزادی مطبوعات که کارایی کمتر سیستم آمریکایی مشخص است (مثلا به اینجا نگاه کنید). تعصبات مذهبی و وجود گروه‌های مذهبی تندرو در آمریکا از نکات دیگر است.

البته منظور من این نیست که آمریکا با ایران فرقی ندارد. نه! در حال حاضر تفاوت آمریکا و ایران مانند تفاوت روز و شب است. آنقدر تفاوت عظیم است که گفتنی نیست. نمی‌خواهم بگویم که در آمریکا جاهای شیک و مرفه وجود ندارد. نه! آنقدر زیاد است که شمردنش مشکل است. همین شهر پورتلند یکی از سالم‌ترین و امن‌ترین شهرهای آمریکا است. اشاره من به سرانه است. به تفاوت شدید بالا و پایین است. به امنیت است. به آرامش و سلامت زندگی است. به این است که شهروند متوسط، چقدر نگران امروز و چقدر نگران فردای خودش است. مسئله این است که سیستم آمریکایی که توانسته بزرگترین ثروت‌ها را تولید کند، در درون خود به اندازه سیستم کشورهایی مانند اسکاندیناوی یا سوییس کارایی ندارد و در برخی نقاط عقب ماندگی شدیدی دارد.

امروز یکی از دوستان آمریکایی از من پرسید که اگر آزاد بودم هرکجای دنیا را که می‌خواهم برای زندگی انتخاب کنم،‌ کجا را انتخاب می‌کردم؟ در جوابش فقط گفتم که در شش ماه گذشته از پورتلند خیلی خوشم آمده (که آمده)‌ و آمریکا کشوری بسیار بزرگ است و هنوز خیلی جاهایش را ندیده‌ام. دلم نیامد بگویم که اگر آزاد باشم نه دوست دارم در جمهوری اسلامی ایران زندگی کنم و نه در جمهوری مسیحی آمریکا. راستی اگر آزاد بودم،‌ کجا را انتخاب می‌کردم؟ سوییس، هلند، سوئد، دانمارک یا نروژ. البته دوست دارم پیش از آن زندگی در ژاپن را هم تجربه کنم که باز برای خودش دنیای دیگری است. اما عمر کوتاه است و از آن گذشته مرجان چندان علاقه‌ای به ادامه جهانگردی ندارد و ترجیح می‌دهد که دفعه دیگر برای مدت طولانی جایی مستقر شویم. خلاصه که امیدوارم بعد از چندسالی، اگر بشود بعد از تجربه زندگی در نقطه‌ای دیگر در آمریکا مثلا کالیفرنیا، به همان اروپای قدیمی خودمان (!) برگردیم.

۱۳۸۷/۰۴/۰۷

شهر،‌ کشور و فرهنگی دیگر

این متن را مدتها پیش نوشته بودم ولی هر بار که سعی کردم آنرا به وبلاگ پست کنم به دلایلی مشکوک (!)‌ موفق نشدم. لحن نوشته اندکی غمگین است که بیانگر احساس من در آن روزها است.

«همه چیزهای خوب پایانی دارند». بالاخره بعد از هفت سال زندگی در سوییس وقت خداحافظی با شهر لوزان و سفر برای تجربه شهر، کشور و فرهنگ جدید فرا رسید.

من احساس خاصی به لوزان دارم: شهری که در آن با مرجان آشنا شدم، با هم ازدواج کردیم، دوره دکترا را باهم در آنجا تمام کردیم و اولین فرزندمان در آن شهر به دنیا آمده بود. افکار و دیدگاه جدیدم به زندگی در آنجا شکل گرفته. حس آرامش، رفاه و امید فراوانی که در مدت زندگی در این شهر داشتم از بهترین تجربه‌های زندگیم بوده. این حس را به تدریج در طول سالها زندگی در آنجا پیدا کردم. نمی‌دانم که آیا این تاثیر فرهنگ و روش زندگی مردم سوییس بوده یا هیجان هر روز دیدن منظره زیبای کوهای برف‌آلود آلپ و انعکاس‌شان در دریاچه. شاید عجیب باشد ولی در این سالها هیچ وقت دلم برای اصفهان یا تهران تنگ نشده ولی حالا برای لوزان دلتنگم...

برنامه ما برای این سفر چندبار به دلیل مشکلات دریافت ویزا عقب افتاده بود و در نهایت در روز دوشنبه ششم اسفند ویزا بدستمان رسید. پروازمان از قبل برای یازده اسفند رزرو شده بود. از آنجایی که اصلا مطمئن نبودیم ویزا را به موقع دریافت کنیم، تمامی کارهای لازم برای خروج از سوییس و آماده شدن برای سفر به آخرین روزها افتاده بود: چهار روز فرصت داشتیم که تمامی کارهای اداری را انجام دهیم، چمدان‌هایمان را ببندیم، ماشین و وسایل خانه را بفروشیم و با دوستان‌مان وداع کنیم.

لازم بود که خانه را به آژانس تحویل بدهیم به دلیل کمبود فرصت، تنها قسمت ناچیزی از وسایل خانه را توانستیم به بهای بسیار پایینی بفروشیم. کتابها، مدارک و قسمتی از لباسها و بعضی از اشیای یادگاری را با حمل و نقل هوایی به آدرس جدید فرستادیم. برای رهایی از شر وسایل خانه،‌ بعد از حراج ناموفقشان آنها را به رایگان عرضه کردیم ولی به دلیل کمبود وقت اکثر وسایل (مانند تخت‌خواب و کمدها،‌ میز و صندلی و بخشی از مبلمان، وسایل آشپزخانه و غیره) باقی ماند که در نهایت مجبور شدیم کامیونی کرایه کنیم و آنها را به مرکز بازیافت زباله شهر بفرستیم. همین‌طور به دلیل کمبود زمان مجبور شدیم با هزینه زیادی از یک شرکت بخواهیم که خانه را در مدت ۲۴ ساعت آماده تحویل کند. بستن چمدان‌ها و بسته‌بندی وسایلی که قصد حمل هوایی‌شان را داشتیم هم کار دیگری بود که وقت فراوانی گرفت. علاوه بر آن در این فاصله مرتب من و مرجان مشغول سر زدن به جاهای مختلف برای بستن حساب‌های بانکی، بیمه، اجازه اقامت و غیره بودیم. تخلیه دفتر کار و کپی کردن فایلها و مدارک کامپیوترهای دفتر و سایر امور اداری دانشگاه هم کار دیگری بود که لازم بود انجام شود. خلاصه اینکه در فاصله بین دوشنبه تا جمعه، روز سفر، تنها در حدود ۱۰ ساعت خوابیدم ولی بالاخره تمام کارهای لازم انجام شدند.

سفر چقدر طولانی بود! اول صبح وسایلمان را جمع کردیم و چند نفر از دوستان با ماشین‌شان ما را از لوزان به فرودگاه ژنو بردند. برنامه پروازهایمان ژنو - لندن و سپس لندن - سیاتل و آنگاه سیاتل - پورتلند بود. با حساب کردن زمان بین پروازها، در مجموع ۱۷ ساعت مسافرت در پیش داشتیم. طولانی‌ترین پروازمان بین لندن تا سیاتل به مدت ۹ ساعت بود. پیش از سفر من و مرجان نگران رومینا بودیم که آن زمان سه ماهه بود. به دلیل هوای بد در لندن،‌ پرواز ژنو - لندن یک ساعت تاخیر پیدا کرد. این مقدمه‌ای شد برای مکافات‌های بعدی: به دلیل این تاخیر، پرواز لندن به سیاتل را از دست دادیم. خوشبختانه پرواز دیگری در همان مسیر چند ساعت بعد وجود داشت که جایی در آن پرواز برایمان پیدا کردند. در اینجا باید به هواپیمایی بریتیش ایر ویز آفرین گفت چرا که برای جبران تاخیر، کلاس پروازمان را مجانی یک درجه بالا بردند. در نتیجه رومینا جای کافی برای خوابیدن پیدا کرد و من و مرجان هم بیشتر راه را با خیال راحت در صندلی‌های جادار بیزینس کلاس خوابیدیم.

دوستانی که به آمریکا سفر کرده‌اند می‌دانند که مراحل اداری ورود به آمریکا برای اتباع بعضی کشورها از جمله ایران بسیار طولانی است. با وجودی که بین پروازهای لندن - سیاتل و سیاتل - پورتلند سه ساعت فاصله بود،‌ آنقدر وقت ما در هنگام ورود به آمریکا گرفته شده که پرواز بعدی را هم از دست دادیم! همین‌طور در سیاتل بود که معلوم شد کالسکه رومینا در بارها گم شده. خلاصه توانستیم در آخرین لحظه‌ها، جایی در آخرین پرواز آن شب بین سیاتل و پورتلند پیدا کنیم. با خستگی فراوان و با دویدن خود را به قسمت کنترل قبل از ورود به گیت‌های پرواز رسانیدم. می‌توانید حدس بزنید چه حس و حال به ما دست داد وقتی که شنیدیم به طور «تصادفی»‌ برای انجام بازرسی‌های اضافی انتخاب شده‌ایم و لازم است صبر کنیم تا ماموران پس از عبور سایر مسافرین به سراغ بازرسی ما بیایند. خلاصه اینکه نزدیک بود برای سومین بار پروازمان را از دست بدهیم! در آخرین لحظه،‌ درست پیش از بسته شدن گیت به هواپیما رسیدیم.

در فرودگاه پورتلند،‌ رییس آزمایش‌گاه به دنبالمان آمده بود و با ماشین خودش ما را به محل اقامت موقتمان برد. در حدود نیمه‌شب به وقت محلی رسیدیم. محل اقامت موقت خانه یکی از همکاران جدید بود که در مسافرت بود. با نهایت سخاوتمندی خانه‌اش را آماده کرده بود تا روزهای اولی که می‌رسیم، جایی نزدیک به محل کار کار جدید داشته باشیم. رییس آزمایشگاه‌ هم مقداری خوار و بار برایمان آورده بود که روز اول یخچالمان خالی نباشد.

سفر با ماجراهایش در حدود ۲۴ ساعت طول کشیده بود. من و مرجان بسیار خسته بودیم اما رومینا خیلی راحت سفر را تحمل کرده بود و بسیار خوشحال و سرحال بود.

در رخت‌خواب حس عجیبی داشتم. هفت سال زندگی در آرامش و سبکبالی در مدت پنج روز مچاله و دور انداخته شده بود. فردا روز دیگری بود. شهر،‌ کشور و فرهنگی جدید.

۱۳۸۷/۰۲/۰۶



نیما آقابابائی سامانی. متولد ِ دوم ِ اردی‌بهشت ِ ۱۳۸۷




۱۳۸۶/۰۸/۱۴

عضو جدید پادگان

این هم آقای سید محمد علی فاطمی اردستانی که فردا سه ماهه می شود.

۱۳۸۶/۰۸/۰۸

خبرهای شخصی

از آنجای که مدتی است که دل و دماغی برای نوشتن ندارم و گذشته از آن، مطلب خاصی هم برای گفتن ندارم و با توجه به اخطار مهرداد در مورد تنبلی اعضای وبلاگ در نوشتن، کمی از وضعیت خودم و خبرهای شخصی می‌نویسم.

احتمالا می‌دانید که من در مارس ۲۰۰۶ دفاع کردم و درسم تمام شد. پس از آن و تا این لحظه، در همان آزمایشگاه خودمان مشغول یک پروژه پست‌داک بوده‌ام. این پروژه بزودی تمام می‌‌شود و در نتیجه از مدتی پیش به فکر پیداکردن موقعیتی جدید بوده‌ام. سه انتخاب در پیش رو داشتم:

- ماندن در سوییس و تلاش برای پیدا کردن کاری در صنعت.
- انجام پروژه پست‌داکی در MIT به مدت دو سال.
- انجام پروژه پست‌داکی دو ساله در OHSU (دانشگاهی در شهر پورتلند از ایالت اورگون آمریکا). من از سال گذشته همکاری نزدیکی با این گروه داشته‌ام.

تصمیم‌گیری بین این سه انتخاب برایم بسیار دشوار بود به خصوص که فرصت و اطلاعات کافی برای سنجیدن تمام نقاط قوت و ضعف آنها را نداشتم. در نهایت با مشورت با مرجان تصمیم گرفتم که با وجود علاقه زیادی که به ماندن در اروپا و زندگی آرام و بی‌دردسر سوییسی داشتم، کمی ماجراجویانه‌تر عمل کنم و یکی از دو گزینه آمریکایی را انتخاب کنم.

گزینه MIT البته به دلیل شهرت این دانشگاه بسیار جذاب بود و شرح پروژه هم بسیار بلندپروازنه و هیجان‌انگیز بود. اما در نهایت تصمیم گرفتم که به آن هم جواب منفی بدهم و گزینه کار کردن با این گروه پورتلندی را انتخاب کنم. در مقایسه بین MIT و OHSU نکته در این بود که استاد پروژه در MIT تازه وارد این فیلد شده بود و خودش هم تقریبا نمی‌دانست که چه می‌خواهد بکند و تنها یک مقاله کنفرانس در این زمینه داشت. در مقابل،‌ استاد پروژه در OHSU از معروفترین آدم‌ها در این فیلد است و بسیار فعال بوده و صدها مقاله در این زمینه منتشر کرده است و در نتیجه همکاری‌های قبلی نظر بسیار مثبتی به کار من داشت. علاوه بر آن، به من قول داده بود که برای بعد از پایان پروژه و برپا کردن گروه و بودجه پژوهشی مستقل کمکم کند. در نتیجه لازم بود بین دانشگاه خوب و معروف و استاد خوب و معروف و پرنفوذ یکی را انتخاب کنم و در نهایت استاد خوب را انتخاب کردم.

البته به قول دوستان ذغال خوب هم بی‌تاثیر نبوده چرا که حقوق پیشنهای گروه OHSU نزدیک به دو برابر MIT بوده و علاوه بر آن، هزینه زندگی در پورتلند بسیار کمتر از بوستون است و در نتیجه از نظر کیفیت زندگی پیشنهاد گروه OHSU به گروه MIT می‌چربید. در حالت عادی حقوق بالاتر چندان برای من مهم نبود ولی خوب، احتمالا دوستان می‌دانند که ما تا دو هفته دیگر منتظر تولد اولین فرزندمان هستیم و در نتیجه شاید زندگی چریکی و روشهای سامورایی چندان برای مرجان و بچه (هنوز اسم انتخاب نکرده‌ایم!) جالب نمی‌بود :)

خلاصه داستان این که تا سه چهار ماه دیگر، یعنی چیزی در حدود نیمه فوریه سال ۲۰۰۸، بعد از هفت سال شهر شهید‌پرور لوزان را ترک می‌کنیم و به آغوش پر مهر عمو سام پناه می‌بریم. قرارداد من برای دو سال است. این که بعد از آن چه پیش می‌آید و از کجای دنیا سر در می‌آوریم، باید منتظر شد و دید.