۱۳۸۵/۰۹/۲۵

ریشه انقلابها

ریشه انقلابها را می توان در فکر یکسان توده ها جستجو کرد. در گذشته اعضاء یک خانواده -در مقیاس کوچک یک جامعه- یکسان فکر میکردندو یکسان تصمیم میگرفتند. این بود که شالوده یک خانواده بر تصمیماتی همچون ازدواج یا هرگونه شراکت دیگری بسیار موثر بود.
جامعه متشکل از همین خانواده ها بسیار یکسانتر و یکدست تر از آنچه اکنون هست، بود و ریشه انقلابها نیز شاید در همین خواستگاه کما بیش یکسان جامعه به سبب همان فکر یکسان بود.
اما اکنون به یمن ارتباطات در زیر یک سقف برادران و خواهران کنار هم زندگی میکنند ولی یکسان نمی اندیشند. حال آنکه در جای دیگری از این کره خاکی هستند انسانهائی که همجون یکی از اعضاء این خانواده بی اندیشند.در جهانی ایچنین که چه بخواهی و چه نخواهی با سیل اطلاعات و سیل عقاید روبرو هستی نمی توانی -حتی اگر بخواهی- با تعصب به عقیده ات بچسبی.
نوشته های دوستان را بارها و بارها خواندم شاید به همت رای دادن برسم، اما نرسیدم. سعی کردم که دور از احساس و تعصب تصمیم بگیرم. نمیدانم موفق بوده ام یا نه.
راستی این هم یاداشت یک بچه محل ما.

۱۳۸۵/۰۹/۲۱

جوابیه آقای بهنود

به توصیه کیوان مقاله بهنود را خواندم. این پاسخ من به بهنود است ولی چون به عنوان کامنت طولانی میشد اینجا آوردمش.
این خصلت بزرگتر هاست که همواره با افزایش سن، محافظه کارتر میشوند.پذیرش آنچه که هست را توصیه و از هر تغییری اجتناب می ورزند. با هزاران توجیه و تاویل گاه حتی پذیرش مخالفان دیروز خود را طلب میکنند، تا از هر مواجه ای روی برگردانند، غافل از آنکه سرفصل های تاریخ همواره با تغییر آغاز گشته است.گروهی همواره سعی در تحلیل تاریخ گذشته دارند و علاقه ای به آن ندارند که خود جزئی از تاریخ و شکل گیری آن و یا مغزی برای اینده بهتر آن باشند.
باید پذیرفت که آینده را کسانی میسازند که باور ندارند واقیتهای موجود لزوما واقعیتهای فردا هم خواهد بود.
مقاله آقای بهنود تماما بر اساس نفی نگاه صد در صدی نوشته شده و همه مخالفین اندیشه خود را متهم به تفکر صد در صدی میکند، که این خود پارادوکس جالبی است چرا که ایشان نیز با برشمردن همه دیگران، به آن متعهد شده اند.
آقای بهنود! تفکر صد در صدی متعلق به نسل شما و قرن پیش است نه هزاره جدید!
چه کسی است که نداند ، امروز دیگر هیچ انتخاباتی برنده مطلق ندارد(البته در کشورهای پیشرفته).و نتایج انتخابات در سرتاسر جهان دارای آرای بسیار نزدیک به یکدیگرند به طوری که برنده برای حکومت راهی جز ائتلاف با بازنده ندارد.
چه کسی است که نداند، نسل امروز جهان چنان در عقیده ، تفکر و عمل با یکدیگر متفاوتند که تعریف دمکراسی نه حکومت اکثریت که حکومت اقلیتها بر اقلیتهاست!
تنها در حکومتهای خودکامه میتوان تفاوت آرای فاحش کاندیداها را پی گرفت.و مردم بایستی بین افراد انتصابی یکی را انتخاب کنند. در حالی که در دمکراسی های آزاد حتی نفر معرفی شده باید از فیلتر(طبق تعبیر آقای بهنود) نظر سنجی و تمایل مردم به ایشان گذرانده شوند.
نویسنده این مقاله معتقد است که در نظام موجود در ایران ، تنها انتخابات ریاست جمهوری است که میتواند موید فایده ای گردد، آن هم به شرط گذر از صافی امکان کاندید شدن و دارا بودن مولفه های شجاعت، ذهن روشن ، اندیشه ساختار یافته ، اعتقاد عمیق به مبانی حقوق انسانی و منافع ملی و حمایت از جانب افرادی متخصص و کارآزموده برای اجرای اصول پیشرفت کشور.که متاسفانه هیچ گاه در بین افراد انتصاب شده جهت انتخاب انها را نمی یابد.
امید است آقای بهنود و دیگرانی که رای می دهند چون گذشته بتوانند موجبات پیشرفت کشور را فراهم آورند!!!

برف

چند روز ‌ِ پیش برف آمد. صبح از خانه تا دانش‌کده را پیاده زیر ِ برف آمدم. توی ِ راه که می‌آمدم چیزی به فکرم رسید که می‌خواستم در وبلاگ بنویسم. وقتی به دانش‌کده رسیدم دیدم برق نیست. اندکی کنف شدم و رفتم سر ِ کلاس. وقتی برگشتم دیگر حس ِ نوشتن نبود. در ضمن مهرداد مطلبی در مورد ِ انتخابات نوشته بود. دیدم نوشتن از برف محلی از اعراب ندارد و به‌تر است تنور ِ انتخابات را سرد نکنم.

از دیروز دوباره آسمان ابری و کمی برفی است. تنور ِ انتخابات هم آن‌قدر گرم نیست که با نوشتن از برف سرد شود. پس حالا آن مطلب را می‌نویسم.

برخی شاعران از «برف» در شعرهای ِ خود استفاده کرده‌اند. برای ِ نمونه

احمد شاملو
برف ِ نو ، برف ِ نو ، سلام ، سلام
بنشين خوش نشسته ای بر بام

فروغ فرخزاد
پشت ِ شیشه برف می‌بارد
پشت ِ شیشه برف می‌بارد
در سکوت ِ سینه‌ام دستی
دانه‌ی ِ اندوه می‌کارد

سهراب سپهری
پدرم پشت ِ دو بار آمدن ِ‌ چلچله‌ها، پشت ِ دو برف
پدرم پشت ِ زمان‌ها مرده است

مهدی اخوان ثالث
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش ِ مثقال مثقال
فرستند پوشش ِ فرسنگ فرسنگ

سیمین بهبهانی
بشکست مرا پشت ز سردی که به من کرد
من شاخه‌ی ِ گل بودم و او برف ِ گران بود

سیاوش کسرایی
برف می‌بارد. برف می‌بارد به روی ِ خار و خارا سنگ
کوه‌ها خاموش. دره‌ها دل‌تنگ...

دکتر شفیعی کدکنی
چه بگويم كه دل افسردگيت
از ميان برخيزد؟
نفس ِ گرم ِ گوزن ِ كوهي،
چه تواند كردن؟
سردی ِ برف ِ شبانگاهان را
كه پرافشانده به دشت و دامن؟

ولی یادم نمی‌آید که در شعرهای ِ سعدی و حافظ و مولوی کلمه‌ی ِ برف را دیده باشم. اگر لغت‌نامه‌ی ِ‌ دهخدا در اختیار داشتم شاید می‌شد چیزی پیدا کرد. اگر پیدا کردید لطفاً بگویید.

۱۳۸۵/۰۹/۱۹

رفته بودم گل بچینم

من برگشتم.
بدين وسيله برگشت موفقيت آميز خودم را به عمه کتی ، مادر عزيز و ساير بستگان سببي و نسبي خودم،شخصا تبريک عرض ميکنم.(مگر ما چه از مش قاسم و دکتر ... کم داریم که برای خودمان تبریک با هسته یا بی هسته نفرستیم؟)
کجا بودم؟ جاي بدرد بخوري نبودم.( امان از اين وجدان کاري.)
باري
1-بيژن جان ياد آن چند ماه مجتمع فولاد مبارکه به خير. من و تو با رضا و يک دوست ديگر 68. از رضا خبر دارم. چند سالي را در آمريکا گذراند و الان مقيم تهران است. يک پسر دارد و در تربيت مدرس تدريس ميکند.خبر موفقيت شما باعث افتخار و خوشوقتي من به عنوان همکلاس و همکار سابق ودوست شما شد. اميد بهروزي وموفقيت تمام دوستان را دارم.
2-مهرداد عزيز از ترک سنگر عذر ميخواهم و از ياد شما سپاسگذارم.
3- برف جمعه چند هفته قبل عجب برفي بود. کل شهر را فلج کرد. اگر بگويم براي عبور از يک اتوبان چند کيلومتري، بودند افرادي که تا 11 ساعت در راه ماندند باور ميکنيد؟ آنچه من ديدم، صبح شنبه بود با خيل اتوموبيل هاي کنار اتوبان پارک شده. اول تعجب کردم بعد تاسف خودم به حال سرنشيناني که پس از چندين ساعت ماندن در ترافيک به دليل اتمام بنزين پياده به منزل بازگشته اند. لازم به ذکر است ستاد حوادث غیر مترقبه به شدت فعال شده و با نصب تابلوهای در سطح شهر تهران و گذاردن بشکه های زرد رنگ کنار اتوبانها اعلام موجودیت میکند.
4- من راي نميدهم.چرا؟ نه به دليل اين که هنوز دود تفاوت خاتمي و احمدي نژاد به چشمم نرفته؟ بلکه به اين دليل که معتقدم مجلس خبرگان یک مجلس صوری بیش نیست و شورای شهر هم توان اجرائی ندارد. فراموش هم نکرده ام یک مقام اجرائی جدی هشت سال در دستان مهمترین رقیب جناح حاکم فعلی بود. فراموش هم نکرده ام که ملک مدنی انتخاب شورای شهر همین رقیب بود که با تغییر قانون تراکم در یک شب ، بله فقط یک شب قیمت مسکن را بیش از 50 درصد تغییر داد! البته اعتقادی چندانی هم به نافرمانی مدنی ندارم.
5- عبارت نافرماني مدني را نخستين بار از زبان اکبر گنجي شنيدم. همان که بابت اين عقيده سالها در بند شد و اينک در بندي ديگر است. اما حال اين عبارت را به کرات از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ميشنويم که:اين حق مسلم حزب الله لبنان به رهبري سيد حسن نصرالله است که با نافرماني مدني دولت کنوني لبنان به رياست سينيوره را سرنگون کند.

۱۳۸۵/۰۹/۱۶

چه خبر؟

آقا چه خبر؟ من که در ایران نیستم، اما با این استقبال وسیعی -سه تا پانوشت که دو تایش را هم کسی نوشته که در ایران نیست- که از نوشته‌ی پیشین من شد، فکر کنم کسی حال و حوصله‌ ندارد به انتخابات فکر کند. دو کلام بنویسید بفهمیم دنیا دست کیست.

افشین هم چند روزی است که پیدایش نیست. نکند تو همین برف چند روز پیش گیر کرده‌ و هنوز نرسیده خانه؟

۱۳۸۵/۰۹/۱۲

انتخابات شوراها

پارسال نزدیک‌های انتخابات ریاست جمهوری وبلاگ‌مان شلوغ بود. دوست دارم بدانم حالا بعد از ۱۷-۱۸ ماه نظر دوستان نسبت به پارسال چه تغییری کرده، به خصوص که کم‌تر از دوهفته‌ی دیگر انتخابات شوراها است. ارزیابی‌تان از اوضاع ایران در این یک‌سال و نیم چیست؟
بد نیست، اگر حوصله دارید، اول حرف‌های سال پیش را بخوانید و بعد حرف‌های تازه‌تان را بگویید. نوشته‌های دوران انتخابات پارسال را این‌جا بخوانید؛ خواندن پانوشت‌ها را هم فراموش نکنید.

۱۳۸۵/۰۹/۰۹

داستانهای من و هاروارد! – قسمت اول


همانطور که آرش قبلا اشاره کرده بود، بلاخره بعد از هشت سال زندگی و کار در سوئیس از این کشور زیبا دل کندم و به سودای دانشگاه هاروارد به آمریکا آمدم! البته این تصمیم کاملاً ناگهانی بود بطوریکه برای خودم نیز یک شوک به حساب می آید و هنوز مطمئن نیستم که تصمیم عآقلانه ای گرفته ام یا نه! برای بهتر در جریان قرار گرفتن، از ابتدا ورود به سوئیس شروع می کنم.
فصل اول: من و سوئیس
من در اکتبر سال 1998 برای دکترا به دانشگاه پلی تکنیک لوزان پیوستم. البته این تصمیم نیز ناگهانی بود! چرا که کاری مناسب در یک شرکت مهندسی پزشکی داشتم که بسیار مورد علاقه ام بود. بطوریکه اگر اصرار و تشویق آرش نبود نزدیک بود حتی قید فوق لیسانس را هم به خاطرش بزنم! بانی سفرم به سوئیس در حقیقت برادر ام بی ذ(مسعود) بود که خبر وجود این پست را به من داد و چون این پست توسط یکی از اساتید سابق من در دانشگاه شریف پیشنهاد شده بود شانس من را برای پذیرش بالا می دید!پیشنهاد او که در هنگام غذا خوردن با سایر همکارانِ شرکت مطرح شد، تشویق و اصرار همکاران را نیز بهمراه داشت بطوری که فردای آنروز برای این پست اقدام کردم.
پروژه من قسمتی از یک پروژهء صنعتی بزرگ برای ساخت و تجاری کردن یک دستگاه به منظور تشخصیص وکنترل وضعیت سلامت افراد سالمند بود. قرار بود این دستگاه وضعیتهای خطرناک مثل افتادن، فشار بالای خون، ضربان قلب و ریتم تنفس افراد را کنترل و در صورت لوزوم آلارمی را به مرکز اورژانس ارسال نماید. وجود چنین دستگاهی می توانست این امکان را به افرادِ سالمند بدهد که بدون ترس، تنها به زندگی خود در خانه شخصیشان ادامه دهند. طبیعتاً چنین دستگاهی باید کاملاً ساده و قابل حمل توسط فرد سالمند باشد درغیر این صورت از لحاظ تجاری موفق نخواهد بود! بعد از بررسی های اولیه، تصمیم گرفته شده بود که سنسور مربوطه باید بصورت یک گردنبد طراحی شود چراکه اولاً قابل دید برای دیگران نخواهد بود، در ثانی مشکلات نویزی کمتری در مقایسه با سایر اندام خصوصاً جهت تشخیص افتادن ایجاد می کرد. پروژه من هم با این عنوان تعریف شد که آیا با چنین سنسوری می توان فعالیتهای فیزیکی این افراد را مثل خوابیدن، نشستن، ایستادن و راه رفتن را تشخیص داد؟ این اطلاعات می توانست در فاز دوم پروژه جهت کالیبره و دقیق تر کردن سیستم کاربرد داشته باشد. بعد از چند اندازه گیری متوجه شدیم که نه تنها فعالیتهای فیزیکی روزمره ر امی توان با سنسورهایی مثل شتاب سنج و ژایروسکوپ تشخیص داد بلکه با بررسی کیفیت حرکات مثل نحوهء نشستن و بلند شدن، ریسک افتادن افراد سالمند را نیزقابل ارزیابی است! این نتایج برای قسمت کلینک بسیار جالب بود بطوریکه استادم پیشنهاد تغییر نام تز من به " بررسی ریسک افتادن در افراد سالمند" را داد.
متاصفانه در نهایت پروژه صنعتی با شکست مواجعه شد! هرچند که خوشبختانه قسمت مربوط به پروژه من بسیار موفق بود و از دل آن چندین پروژه از جمله پروژه آرش تعریف شد. در نهایت نیز یک سال قبل از اتمام تزم آزمایشگاه جدیدی با اسم" اندازه گیری و آنالیز حرکت در انسانها" تاسیس شد که هر چند هنوز آزمایشگاه کوچکی است اما نسبتاً شهرت جهانی خوبی پیدا کرده.
خوشبختانه بعد از اتمام تزم در سال 2002 بلافاصله یک پست بعنوان محقق و کمک مدرس در آزمایشگاه تازه تاسیس به من پیشنهاد شد که بی درنگ پذیرفتم! در سال 2003 نیز پستم به یک پست ثابت فدرالی با حق اجازه کار در سوئیس تبدیل شد ! حاصل 8 سال کار تحقیق در سوئیس عبارت بود از 2 ثبت اختراع، 13 مقاله ژورنال و بیش از 50 مقاله کنفرانس. از افتخاراتم ارائه مقاله مشترک با محققان نامداری چون پورفسور فریگو (میلان-ایتالیا)، پروفسور مونیلِسن و دکتر یورون (نروژ)، پرفسور ذیلسترا (هلند)، پرفسور بِکر و دکتر لیدلمن (آلمان) و دکتربوشه (فرانسه) می باشد. همچنین در این مدت افتخار حضور در دو پروژه نسبتاً بزرگ اروپایی را داشتم و یک بار نیز بعنوان صاحب نظر بعنوان یکی ازاعضای هیات داوران دفاع تزی در دانشگاه گرونبل فرانسه دعوت شدم و ... . اما با وجودی که کارم را بسیار دوست داشتم و نسبتاً هم موفق بودم در یک تصمیم ناگهانی تصمیم به استعفا و مهاجرت به آمریکا گرفتم که برای خودم هم شوک آور بود! داستان این تصمیم نیز طولانی است که در فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت.

۱۳۸۵/۰۹/۰۸

یک مشکل دیگر با تایپ فارسی

احتمالا متوجه شده اید که من دارم متنی به فارسی آماده می کنم. حالا یک مشکل دیگر دارم و آن اینکه قبلا در MsWord با فشاردادن هم زمان shift و space می توانستی حروف را به حالت بزرگ بنویسی بدون آنکه با کلمه بعدی فاصله بیافتد این کار برای کلمات دو بخشی مثل می در فعل های استمراری یا های جمع که باید جدا نوشته شود خیلی مفید بود. آیا کسی راه حل این کار را در نسخه جدید می داند؟

۱۳۸۵/۰۹/۰۲

اعداد فارسی

آقا من یک مشکلی با فارسی ویندوزم دارم که اگر کسی بتواند کمک کند مشکل اساسی از من حل کرده است. من نمی توانم با صفحه کلید اعداد فارسی تایپ کنم و باید ابتدا به منوی insert بروم و از طریق symbol اعداد را وارد کنم. در نسخه های قبلی ویندوز با تغییر تنظیمات در regional setting مشکل با فارسی کردن تمام اعداد حل می شد که الان دیگر مقدور نیست. خدا یک عالمه عدد فارسی در دنیا و یک عالمه در آخرت به هر کسی که این مشکل را حل کند ببخشاید.

ضمنا چون مهرداد گفته بود نظرتان را در مورد پیشنهاد افشین بگویید من بگویم که فکر خوبی است و من مشکلی با آن ندارم به شرط آنکه لینکهایی که گذاشته می شود چندان زیاد نباشد که غیر قابل استفاده بشود.

۱۳۸۵/۰۸/۳۰

ما و بیژن و سایر قضایا

این هم چند خبر نه چندان دست اول: بعد از اینکه اواخر اسفند دفاع کردم، برای چند ماهی به جمع و جور کردن کارهام پرداختم و کمی دنبال کار گشتم. خلاصه همین اواخر یک دوره پست-دک یک ساله شروع کرده‌ام که پروژه مشترکی است بین گروه ما در سوییس، گروهی از آمریکا و گروهی از ایتالیا در مورد آن دسته از بیماران پارکینسونی که هنوز در مراحل بسیار ابتدایی بیماری هستند. به این ترتیب یک سال دیگر هم می‌توانم به زندگی در برزخ (حد فاصل بین دانشگاه و کار) ادامه دهم :)
مرجان هم که گویا از این سرنوشت درس عبرت نگرفته، حال که چند ماهی از پایان درسش می‌گذرد با چند جا صحبت کرده و ممکن است که بزودی او هم یک دوره پست-دک شروع کند. خلاصه ما تا یک چند وقتی در سوییس باقی خواهیم ماند. اگر از این طرف‌ها رد شدید سری هم به ما بزنید! (آهای جماعت کانادایی! حداقل سر راه ایران رفتن، بیایید به ما هم سری بزنید. می‌دانید که از تورنتو به ژنو، و بعد هم از ژنو به تهران پرواز مستقیم وجود دارد).

و اما بیژن. بیژن بعد از نزدیک به هشت سال تز و پست-دک و کار در EPFL بالاخره دلش را از اینجا کند و الان حدود یک ماه است که به آمریکا رفته و در دانشگاه هاروارد یک دوره پست-دک شروع کرده است. گویا قراردادش فعلا برای یک سال است ولی امکان تمدیدش وجود دارد. من منتظر ماندم که خودش این خبر را در وبلاگ بنویسد ولی گویا هنوز فرصت نکرده. خلاصه اگر دنبال آقا بیژن می‌گردید، الان در حوالی بوستون است.