صد سال گذشت! آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ چهار مقاله شگفتانگیز منتشر کرد که بنیادی برای فیزیک مدرن شدند. در آن زمان او هنوز کارمند اداره ثبت اختراعات در شهر برن در سوییس بود. چهار مقاله او در آن سال در این زمینهها بودند:اثر فوتوالکتریک ، حرکت برونی، نسبیت خاص، برابری ماده و انرژی. بعدها برای کارش در مقاله اول (اثر فوتوالکتریک) در سال ۱۹۲۱ جایزه نوبل دریافت کرد در حالی که امروزه بسیاری از فیزیکدانان هر سه مقاله اول را شایسته این جایزه میدانند. بیشک مجله تایمز بهترین انتخاب را برای بزرگترین مرد قرن انجام داده بود.
امسال به یاد او، سال جهانی فیزیک نامیده شده. نامش جاوید و راهش پر رهرو باد (!!).
وبلاگ ِ چند نفر از ورودیهای سال ۶۹ دانشکدهی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان
۱۳۸۴/۰۴/۰۹
آلبرت
۱۳۸۴/۰۴/۰۸
۱۳۸۴/۰۴/۰۷
بورس دانشجویی
دانشگاه هاروارد آمریکا اخیراً چندین بورس دانشجویی برای دانشجویان دانشگاه های غیر از هاروارد پیشنهاد کرده است. برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید
همچنین برای دومین سال با همکاری دانشگاه های معتبر سوئیس دوره فوق لیسانس با عنوان مطالعات پیشرفته در زمینه مدیریت ورزش و تکنولوژی
(Master of Advance Studies in Sport Administration and Technology)
ارائه می شود. برای دانشجویان خارجی امکان دریافت بورس نیز هست. برای اطلاع بیشتر اینجا را کلیک کنید
رهبر آینده
تا حالا فکرمی کردم که اکر برای جناب آقای خامنه ای مشکلی پیش آید رهبر بعدی حتماً رفسنجانی است. اما با توجه به نتایج انتخابات بعید می دانم که او بتواند به این پست برسد! به نظر شما چه کسی رهبر آینده خواهد بود؟
دیروز در یکی از روزنامه های پر خواننده سوییس مطلبی خواندم با این مضمون که انتخاب آقای احمدی نژاد کشورهای منطقه را به وحشت انداخته است! ظاهراً آقای احمدی نژاد گفته است که قصد دارد ایران را تبدیل به یک حکومت اسلامی نمونه و قوی تبدیل نماید. این جمله برای کشورهای مسلمان همجوار این گونه تحلیل شده که ایران باز مثل اوایل انقلاب قصد صدور انقلاب خود را دارد! از طرف دیگر او گفته که ما به اندازه ای پیشرفته شده ایم که دیگر نیازی به آمریکا نداریم! و دیگر آنکه حاضر نیستیم در مورد تحقیقات هسته ای با کشورهای اروپایی مذاکره کنیم. تمامی این مطالب ایران را درجوامع بین المللی به عنوان یک کشور بسته و کله شق نشان می دهد که حاضر به هیچ گونه دیپلوماسی وگفتمان سیاسی نمی باشد! هنوز فراموش نکرده ایم که همین سیاست در اوایل انقلاب حتی تا این اواخر باعث شده بود که ایران مجبورشود وسایل مورد نیاز خود را با چندین واسطه و بهای چندین برابر قیمت واقعی تهیه کند! من شخصاً فکر نمی کنم که با این سیاست خارجی بتوان وضعیت اقتصادی ایران را بهبود بخشید! به نظر من برای بهبود شرایط اقتصادی ارتباطات دیپلماتیک مناسب و بدون تنش با کشورهای خارجی لازم و ضروری است. هنوز بسیاری از وسایل پزشکی، هواپیمایی و غیره به دلیل این سیاست غلط غیر قابل استفاده می باشند! ب
۱۳۸۴/۰۴/۰۵
چند توضیح
دوستان،
۱. اگر گفتم پاکیزه بنویسیم، منظورم این بود که بهتر است اگر دربارهی کسی حرف میزنیم کار را به چیزهایی که دربارهاش مطمین نیستیم نرسانیم. و البته این حرفها در متن «دعواهای انتخاباتی» بود. خواهش کرده بودم که بحثمان را از افراد به ایدهها برسانیم. بگوییم فلانی این حرف اقتصادیاش خوب است یا بد؟ یا مثلآ سیاست فرهنگیاش چه خواهد بود؟ و خلاصه حرفهایی مانند این. نمیخواهیم کسی را قانع کنیم. فهم خودمان را با دوستمان در میان میگذاریم. شاید او بهتر فهمیدهباشد و ما هم بهرهای ببریم.
۲. اگر گفتم بهنام بنویسید هم به دو دلیل بود: یکی این که بدانیم با که حرف میزنیم. خوبیاش این است که پس از مدتی حرف مثلا آقای فلان یا خانم بهمان را بهتر میفهمیم. چون پس از مدتی با پسزمینههای فکریاش و فضای ذهنیاش آشنا میشویم. این آشنایی به فهم حرف دوستمان کمک میکند و جلوی سو تفاهمهای احتمالی را هم میگیرد. دوم اینکه بهنام نوشتن کمی به پاکیزه نوشتن کمک میکند. و در ضمن نمیگذارد رهگذرهایی که از اینجا میگذرند حرفی بپرانند و بروند.
۳. من قصد نداشتم جلوی پانویس گذاشتن کسی را بگیرم. یکی پرسیدهبود: «دیگران میتوانند پانویس بگذارند؟»، من هم گفتم بله. بعد هم گفتم اگر بخواهید میشود کاری کرد که فقط آنهایی که عضو این وبلاگ هستند بتوانند حاشیه بنویسند. میخواستم بگویم این امکان فنی وجود دارد. همین.
۴. نوشتن در اینجا «کار» ما نیست. همهمان گرفتاریهای دیگری داریم. در تنگی وقت دو خطی مینویسیم که حرفی با دوست زده باشیم. همین است که میبینی جملهها کوتاه اند. یا دست کم من میکوشم کوتاه بنویسم. این کوتاهی جملهها و یکراست-سر اصل- موضوع-رفتن ممکن است برایمان نامانوس باشد. اخت شدهایم به رودهدرازی و تعارفاندازی. پس این کوتاهنویسی را به حساب نامهربانی نگذارید. نوشتههای من را در این یک سال بخوانید، بیشترشان همینطور اند.
۵. از آداب نوشتن گفتم، از آداب خواندن هم بگویم. هر نوشته را چند جور میتوان خواند. لحن خواندن به فهمیدن یا بد فهمیدن نوشته کمک میکند. مثلآ میتوانید نوشتهای را با لحن آقای حیاتی یا افشار (از اخبارگوهای تلویزیونَ) بخوانید یا مثلآ با لحن آقای الهیقمشهای یا دکتر کتابی خودمان. البته بعضی وقتها خود نوشته لحنی با خود دارد که از همان اول باید جور دیگر خواندش. مثلآ اگر نوشتهای با «جناب آقای ...» شروع شد، میشود فهمید که نویسنده شاکی است و در ضمن آن «جناب آقا» هم سلطانی است که دارد حق دیگران را میخورد.
۶. روزهای اولی که اینجا راه انداختم دلم میخواست همهمان یا دست کم اکثر شصتو نهیها این جا بنویسیم. این شد که اسم وبلاگ را اینی که هست انتخاب کردم. بعد دیدم که خیلیها گرفتارند، خیلیها به اینترنت دسترسی ندارند، خیلیها حالش را ندارند، خیلیها هم به این چیزها اعتقادی ندارند. و نوشتن به تقریبآ جمعی ۵-۶ نفره محدود شد. من مرزی نگذاشتم، کس دیگری نبود که بنویسد. گفتم پس بهتر است اسم وبلاگ و آدرس و توضیحش را عوض کنیم. پیشنهاد هم دادم این را ولی دوستان مخالفت کردند. این هم مدرکش. این شد که این توضیح طولانی را بر سردر اینجا نوشتم:وبلاگ ِ چند نفر از ورودیهای سال ۶۹ دانشکدهی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان. آن موقع به همین روزها فکر میکردم، به این که ممکن است دوستی از دوستان شصتونهی فکر کند ما داریم از طرفش حرف میزنیم. هنوز هم بر سر آن پیشنهاد هستم و فکر کنم تجربهی اخیر شما را هم به همین نظر من رسانده باشد. یک بار دیگر آن پیشنهاد را بخوانید.
۷ . آقا محمود، به آن دوستی که از بیهقی تا اصفهان همراهش بودید بگویید اگر دلخوریای هست بگوید. حرفش را میشنویم، درست بود میپذیریم، درست نبود دست کم دلخوری را رفع میکنیم.
۸. این نوشته را با لحن دکتر کتابی بخوانید. ببخشید که طولانی شد.
محمود
انتخابات تمام شد. فرصتي بود تا علاوه بر چیزهای دیگر وبلاگمان هم رونقی بگيرد. در همین نوشتنها و خواندن هم درسهایی آموختیم. در تمام این مدت من نویسندهی برخی کامنتها را به صورت چند علامت سؤال میدیدم. حالا فهمیدم که خیلیهای دیگر هم این مشکل را داشتهاند. حتی یک بار هم سؤال نکردم. دیگران هم سؤال نکردند. چرا؟
محمود قاسمی که با او در آزمایشگاه الکترونیک ۲ به همراه آرش سالاریان همگروه بودیم و صدای خوشش را که هم قرآن به زیبایی میخواند و هم آواز ، هنوز به خاطر دارم برای اولین بار نوشت (و به قول خودش برای آخرین بار). کامنتها هنوز مسألهای است برای خودش. مهرداد از کامنت ناشناس برمیآشوبد و حق دارد. ولی یادم نمیآید کسی گفته باشد افراد غیر عضو حق کامنت گذاشتن ندارند. فقط یکی دو نفر سؤال کردند و البته جوابی نیامد (یا دستکم من ندیدم). ولی آیا اگر هم چنین حرفی زده شده باشد محمود باید قهر کند و بگوید دیگر نمینویسم. کسی که از حاشیهی کویر بر آمده و به سختی عادت دارد نباید به یک سخن ناخوشایند اینچنین صحنه را خالی کند. اگر خودش این نوشته را نمیخواند لطفاً کسی که به او دسترسی دارد (مثلاً عزیز) برایش بگوید که: دیر آمدی ای نگار سرمست- زودت ندهیم دامن از دست.
دیگر این که مهرداد میگوید اگر چنین و چنان کنید من به عنوان کسی که این بساط را گسترده جمعش میکنم و حرص بیخود نمیخورم. سؤال من این است که آیا مهرداد حق این کار را دارد یا نه؟ درست است که مهرداد این وبلاگ را ساخته (دستش هم درد نکند هم به خاطر ساختناش هم به خاطر نوشتههای زیبایش و هم به خاطر پایداریاش برای تداوم آن). اما به نظرم میرسد این وبلاگ دیگر مال مهرداد به تنهایی نیست که حق داشته باشد به تنهایی تصمیم به نابودیاش بگیرد. اگر بیراه میگویم بگویید.
۱۳۸۴/۰۴/۰۴
تجربه معلم بدی است
حالا در این وقت شب نشسته ام و فکر می کنم از فردا باید این بابا را (با آن تصویر ذهنی که دارم) به عنوان یکی از وزرا یا معاون وزرا یا رییس یکی از کمیسیونهای مجلس تحمل کنم و هر روز نظرات مششع او را در جراید و وب سایتها به عنوان یکی از مسئولین اجرایی کشور بخوانم. نمی دانید چه کابوسی امشب در انتظار من است همان بهتر که تا صبح نخوابم.
....
لحظه ای بعد فکر می کنم این مردم و این مملکت بدتر از اینها را از سر گذرانده است حداقل این بار با رای خودمان بوده است.
....
تجربه بد معلمی است اول امتحان می گیرد و بعد درس می دهد.
۱۳۸۴/۰۴/۰۳
ای کاش میتوانستم
بخشی از شعر « با چشمها»
...
آنان به آفتاب شيفتهبودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقتِشان بود
احساسِ واقعيتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیريایِ رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفريبِ صداقت بود.
ای کاش میتوانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بیدريغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان.ــ
و کاردهایِشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بيرون نياورند.
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدريغِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهيی
آنان را
اينگونه
دل
فريفتهبودند!
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ يک لحظه میتوانستم ای کاشــ
بر شانههایِ خود بنشانم
اين خلقِ بیشمار را،
گِردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خويش ببينند که خورشيدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
شاملو، شکفتن در مه، با چشم ها... ۱۳۴۶
۱۳۸۴/۰۴/۰۲
The Elegant Universe
مهرداد جان از بابت توصيه كتاب
The Elegant Universe
خيلي متشكرم. فعلا مشغول خواندن اين كتاب هستم. خواندن كتاب فوق را به همه دوستان به خصوص آنهايي كه با هم درس فيزيك مدرن داشتيم، توصيه ميكنم.