۱. چند وقتی بود فکر میکردم ایران بعد از کرهی شمالی و کوبا بستهترین و دولتیترین اقتصاد دنیا را دارد. اما این گزارش را که دیدم شاد شدم، فاصلهمان با کرهی شمالی هشت کشور است. از کرهی شمالی تا ایران به ترتیب از پایین به بالا این کشورها نشستهاند: کرهی شمالی، برمه، لیبی، زیمبابوه، ترکمنستان، لایوس، کوبا، ایران. [+]
کرهی شمالی در میان ۱۵۵ کشور این گزارش شدهاست ۱۵۵. البته راست و دروغ گزارش گردن راویاش که بنیاد هریتج باشد.
۲. چند سال پیش قانونی در استان انتاریوی کانادا تصویب شد که بر اساس آن همهی جاهایی که از بودجهی عمومی استفاده میکنند، باید فهرست کسانی را که سالانه حقوقی بیش از صدهزار دلار میگیرند در دسترس مردم قرار دهند. مثلا اینجا میتوانید نام استادهای دانشگاه تورنتو را که بیش از صدهزار دلار میگیرند ببینید. استاد راهنمای من که در آستانهی بازنشستگی است نزدیک صد و هفتاد هزار دلار میگیرد. استادهای تازه کار دانشکدهی برق نزدیک صد هزار دلار. یا رییس دانشگاه تورنتو که البته یکی دو ماه پیش رفت و معاون (مقامی مانند معاون) دانشگاه برکلی شد حدود چهارصد هزار دلار حقوقش بود.
تا یادم نرفته بگویم که از این حقوق نزدیک سی درصدش را باید مالیات بدهند.
وبلاگ ِ چند نفر از ورودیهای سال ۶۹ دانشکدهی برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان
۱۳۸۳/۱۰/۱۷
باز -- بسته
۱۳۸۳/۱۰/۱۶
جمعیت کاهش خطرات زلزله ایران
۱۳۸۳/۱۰/۱۲
و باز هم زلزله
درست یک سال پس از زلزله در بم، قهر زمين بخش هایی از از دوازده کشور را فرا گرفت این یک تصادف است ویا؟
نمیدانم چرا در ایران این موضوع بسیار کمرنگ منعکس شد؟
مگر بنی آدم اعضای یکديگر نیستند پس چرا انتظار داشتیم که در بم ها دیگران بیایند اما خود در این درد چندان بی قرار نشدیم، نمیدانم در آنسوی دنیا انعکاس حادثه چون بوده است؟
یک توضیح: بابت یادداشت قبلی، پوزش میخواهم، چند روزی در دیار استاد حسنی بودم و دستم از همه چیز از جمله اینتر نت کوتاه، پس از بازگشت نوشته های دوستان را دیدم که با توجه به گذشت زمان دیگر هر توضیحی بنظر بیات می آمد
۱۳۸۳/۱۰/۰۸
فتوحات اینترنتی
کسی این دکتر علیاکبر جلالی را میشناسد؟ فکر کنم استاد دانشگاه علم و صنعت باشد. هر چند وقتی یک بار ایسنا خبری دربارهاش بیرون میدهد که پر است از شرح فتوحات حضرتش در عرصهی فنآوری اطلاعات. از همین خبرها میتوان فهمید که از آن رندان روزگار است که سوراخ دعا را خوب پیدا کرده.
متن این خبر آخری که ایسنا دربارهاش داده الحق که خواندنی است:
مشاور طرح ICT روستايي، گفت: طي قراردادي، شركت تحقيق و پژوهش پتروشيمي با مركز ICT روستاي قرنآباد همكاري ميكند.
دكتر علياكبر جلالي، در گفتوگو با خبرنگار سرويس فناوري اطلاعات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: دوركاران روستاي قرنآباد در اين قرارداد موظف شدهاند كه كليهي اختراعات ثبت شده، مقالات علمي منشره در مجلات مختلف علمي آمريكا، اروپا و ژاپن را جمعآوري و دستهبندي كرده و در اختيار شركت پژوهش و تحقيق پتروشيمي قرار دهند.
جان من یکی پیدا نشده به این آقای دکتر بگوید آخر این چه شرکت تحقیق و پژوهشی است که خودش عرضه ندارد مقاله پیدا کند؟ ( راستی تحقیق و پژوهش مگر هممعنی نیستند؟ ) روستایی ساکن قرنآباد با کدام تخصص همهی اختراعات ثبت شده و مقالات علمی منتشرشده را میتواند دسته بندی کند؟ جمعآوری و دستهبندی کردن یعنی چه؟ کسی که چیزهایی را دستهبندی علمی میکند نباید از آن چیزها سردربیاورد؟ شاید هم مقاله ها را پرینت گرفتهاند و دسته دستهاش کردهاند.
اين استاد دانشگاه با بيان اينكه در حال حاضر حدود 30 نفر كارشناس در اين روستا آموزشهاي لازم را ديده و به كار تحقيق مشغول هستند، اظهار داشت: تا كنون بيش از 400 سايت ايراني در زمينههاي مختلف تحقيقاتي، اشتغالزايي، توليدي و علمي و اغلب پرتالهاي موفق جهان توسط اين 30 كارشناس مورد مطالعه قرار گرفته، بگونهاي كه هم اكنون آمادهاند تا هر نوع تحقيقي را از سازمانهاي دولت يا بخش خصوصي انجام دهند.
این «استاد» دانشگاه از چه جور تحقیقی حرف میزند؟ چهطور میشود ۳۰ نفر را در روستایی آموزش داد که بتوانند هر نوع تحقیقی انجام دهند؟ تحقیق یعنی جستوجو در اینترنت؟
به این خبرنگار «سرويس جامعه اطلاعاتي-فناوري اطلاعات» ایسنا هم چند جایزهی باید بدهند که این همه جفنگ را در یک خبر پانزده خطی توانسته جا دهد، همزمان دستور زبان فارسی را هم نابود کند، و « در پایان» تنظیم خبر را هم به کمال برساند و یادش بیاید که یک چیزی را جا انداخته و بنویسد:
جلالي در پايان افزود: اين گروه برروي مواد «دي متيل اتر و وينيل استات منمر» تحقيق و بررسي ميكنند كه از مواد پتروشيمي است.
این هم دو نمونه از فتوحات آقای دکتر:
۱. روستای قرنآباد
۲. روستای شاهکوه
این هم کارت تبریکی که ایشان برای خودشان فرستادهاند. متن پیام آقای دکتر را که از دانشگاه ویرجینیا فرستادهاند بخوانید.
پینوشت:من تاثیر فنآوری اطلاعات را بر توسعهی روستایی قبول دارم، اما این حرفها را که این آقای دکتر میزند نه. اتفاقا دوستی دارم اینجا که دکتریاش را در همین زمینه دارد میگیرد، به کشورهای مختلف جهان سوم هم رفته و چیزهای جالبی برایم تعریف کردهاست. شاید ازش خواستم که اینجا میهمانمان شود و از تجربههای جالبش در هند برایمان بنویسد.
۱۳۸۳/۱۰/۰۴
بم
یک سال گذشت. برای ما شاید یک سال بود، اما برای بمیها چه، یک سال بود فقط؟
این شعر سعید بیابانکی را بیاجازهاش اینجا میگذارم. درست فردای شبی که هزاران نفر زیر آوار ماندند سرودهبودش و گذاشتهبود روی وبلاگش.
صدابزن غربتم را، زپشت ديوار،امشب
که مانده ام پشت ديوار، غريب و بی يار،امشب
فروختم خلوتم را، به بانگ نايی شکسته
بيا که تنهايی ات را منم خريدار، امشب
کجايی ای دست خالی، کجايی ای دار قالی
بلندوسرسبزديشب ....، به زير آوار....، امشب
صفای سبزعلفزار، چه ديدنی بود ديشب
شنيدنی شب به جايش، فغان نيزار، امشب
مخواب ای چشم خسته، که آسمان خال خالی است
به ياد دستان سرسبز، ستاره بشمار، امشب
هنوزهم دوست دارم، تنفس کودکم را
بروبرو تابمانم، به زير آوار، امشب
می آورم مرهمی سبز، برايت ای دشت زخمی
تورابه شب می سپارم، خدانگهدار....امشب...
۱۳۸۳/۱۰/۰۳
سال نو مبارک
امروز آخرین روز کاری من در سال ۲۰۰۴ است و فردا برای دو هفته به ایران میروم (یا میآیم بسته به اینکه کجا هستید). خوبی این که آدم در خارج از ایران زندگی کند این است که میتواند دوبار سال نو را جشن بگیرد! یک بار مانند همه ملت سال نو میلادی را جشن میگیرد و یک بار هم مانند همه هموطنان سال نو ایرانی را :)
تازه اگر مانند مرجان روز تولدش هم بعد از ماه فوریه باشد، هر چند سال یک بار میتواند دو بار برای خودش جشن تولد بگیرد! مرجان متولد ۳ دی یا ۲۴ دسامبر است و امسال این دو تاریخ یک روز با هم اختلاف دارند و در نتیجه امسال من دوبار تولدش را تبریک میگویم :))
خلاصه برای مدت دو هفته این طرفها آفتابی نخواهم شد (مگر اینکه معجزهای رخ دهد و یک خط اینترنت قابل استفاده پیدا کنم) و امیدوارم که بتوانم حداقل بعضی از دوستان را در ایران ملاقات کنم. در پایان سال نو خوبی را برای همگی تا سه ما دیگر و سال نو دیگر، آرزو میکنم!
۱۳۸۳/۰۹/۲۵
ايران و انرژی اتمی
۱۳۸۳/۰۹/۲۴
۱۳۸۳/۰۹/۲۲
کوچک بزرگ
ديروزعصروقتي به خانه برميگشتم اطراف مغازه هاي نزديک خونمون چيز عجيبي ديدم اول فکر کردم يک گوني کثيف خيلي بزرگ (اندازه يک انسان)ازپلاستيک وکاغذ داره روي زمين راه ميره بعد که خوب دقت کردم ديدم نه انگار يک چيزي زير گوني هست با خودم گفتم حتما از اين آدمهاي فقيرو بيچاره هست که ازفرط ناچاري داره پلاستيک جمع ميکنه که بفروشه خيلي دلم سوخت اما هرچي دنبال آدمش گشتم چيزي نديدم خيلي که دقت کردم ديدم يک پسر بچه 7-8 ساله هست که چون براي حمل گوني به اون بزرگي خيلي خم شده من نتونسته بودم ببينمش چيزي که حمل ميکرد حداقل سه برابرقدش بود!يک لحظه ايستاد ومن داشتم با تعجب نگاهش ميکردم رفت طرف لب خيابون که چندتا مقوا برداره بذاره تو گونيش خيلي ناراحت شدم با خودم گفتم وقتي من تو خونه گرم وراحتم نشستم استراحت ميکنم وغذاي خوب ميخورم اين پسر بچه داره تو خيابونها از سرما ميلرزه خيلي ناراحت شدم دست تو کيفم کردم يک اسکناس درآوردم وبه طرفش رفتم وقتي دستم را بطرفش دراز کردم که پول را بهش بدم تازه صورت بچگانه اش را ديدم چشمهاي عسلي وگونه هاي سرخش ميان کثيفي صورتش به زور ديده ميشد يک لحظه نگاهم کردوگفت : نه نميخوام احساس کردم در مقابل بزرگيش خيلي کوچک هستم احساس کردم غرور مردانه پشت چشمهاش را ناديده گرفتم اما چون دلم نميخواست باور کنم که گناهي مرتکب شدم دوباره ازش خواستم که پول را بگيره اما باز هم گفت که نميخواد اما من فقط ميخواستم بهش کمک کنم دوباره اصرار کردم ايندفعه بهم گفت که نه نميخوام شما خودتون لازم داريد زبونم بند اومده بود احساس ميکردم در مقابل بزرگيش دارم له ميشم اصلا باورم نميشد که آدمهاي اينطوري هم تو دنيا وجودداشته باشند بالاخره به زور پول را بهش دادم نميدونم کار درستي کردم يا نه اما اون با کارش خيلي چيزها بهم يادداد هيچوقت درسهايي را که به من آموخت فراموش نميکنم
زبان رندان
چند روز پیش کیوان در پانوشتی لینکی داده بود به مقالهای. ته ِ حرف نویسندگان آن مقاله این بود که میتوان با ارجاعهای بیخود به مقالهای آن را مهم جلوه داد. گذشت تا چند روز پیش که نوشتهای خواندم در روزنامهی شرق که گیر داده بود به قلنبه گویی و فضلفروشی. حرفش این بود که بعضیها با پراندن چند واژهی بیگانه یا مهجور و قلنبه مخاطب بینوا را مرعوب سواد ِ نداشتهی خود میکنند. گذشت تا این نوشته را دیدم. که حاشیهای است بر آن مطلب روزنامهی شرق. اما خلاصهی ماجرا:
چند سال پیش فیزیکدان رندی مقالهای پر از واژهپرانی نوشتهبود و برای یکی از مجلههای معتبر علوم انسانی فرستادهبود. مقاله را که چاپ کردهبودند، پشتبندش مقالهی دیگری فرستاده بود که سرتان کلاه گذاشتم و هرچه آنجا گفتهام «گلواژه» بوده. متولیان مجله از ترس آبرو ریزی چاپش نکردهبودند. شرح مفصل را میتوانید اینجا بخوانید.
به این فضلفروشی ِ جهانی، رودهدرازی ِ ایرانی را هم که بیفزایید باز هم دلیل پیچیدهگویی بعضی روزنامهنگاران/نویسندگان ایرانی را نمیفهمید. به گمانم دو چیز دیگر هم هست:
۱. ذهن ِ آلوده به شعر و شاعری ما ایرانیها. که مثلا در نشان سازمان انرژی اتمی هم نوشتهایم: دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیاش در میان بینی. ربطش را خودتان پیدا کنید.
۲. زبان فارسی را بلد نیستیم. نظام آموزشی هم به جای «زبان فارسی» به ما «ادبیات فارسی» یاد میدهد. (یا دست کم در زمان دانشآموزی ما اینطوری بود.) همین است که میبینی جانمان بالا میآید تا دو خط بنویسیم و تا خواننده را جانبهسر نکنیم دست بر نمیداریم.
اگر حوصلهاش را دارید و میخواهید «زبان فارسی» تان بهتر شود، «تاریخ بیهقی» را بخوانید. بیهقی ساده نوشتهاست و سر راست. هیچ صنعت ادبیای هم در آن نیست. از تقلیدهای بیمایه از ساختار زبانهای فرنگی هم خالی است. به گمانم نشر مرکز همین یکیدو سال پیش چاپش کردهاست.